نام کتاب: جین ایر
بعضی از آنها خیلی بلند قامت بودند، بیشترشان لباس سفید در برداشتند، و همه شان در چنان هیأتی ظاهر شدند که به نظر می رسید همانطور که مه ماه را بزرگ نشان می دهد هیکلهای آنها هم بزرگ دیده می شد. برخاستم و به آنها تعظیم کردم. یکی دو نفر از آنها سر خود را متقابلا خم کردند، بقیه فقط خیره خیره مرا نگاه کردند. در اطراف تالار پراکنده شدند. سبکی و روانی حرکاتشان مرا به یاد یک دسته پرنده سفید بال می انداخت. بعضی از آنها روی نیمکتهای راحتی و صندلیهای نرم لمیدند. بعضی روی میزها خم شده بودند و گلها و کتابها را وارسی می کردند. بقیه به صورت گروهی دور بخاری جمع شدند. همه با صدای آهسته و ملایمی حرف می زدند؛ ظاهرا به این طرز حرف زدن عادت داشتند. اسامیشان را بعدا یاد گرفتم، اما حالا می توانم آنها را به خواننده معرفی کنم:
اول، خانم اشتن و دو دخترش بودند. معلوم بود که در جوانی زن زیبایی بوده و هنوز هم زیبایی خود را حفظ کرده بود. و اما دو دخترش، دختر بزرگتر امی ریزه جثه و ساده بود و قیافه و رفتار بچگانه ای داشت، ولباسش جالب بود؛ لباس ململ سفید و کمربند آبی به او خوب می آمد. دختر دوم، لوئیزا، بلند قامت تر بود و اندام قشنگ تری داشت.صورتش خیلی زیبا و از آن نوع بودکه درفرانسه به آن *«مینواشیفونه»
می گویند. هر دو خواهر مثل گل سوسن سفید و لطیف بودند.
بانو لین یک زن تقریبا چهل ساله بود که هیکل درشت و ستبری داشت. خیلی شق و رق راه می رفت. ظاهر بسیار متکبری داشت. لباس فاخری از جنس اطلس با رنگهای جور واجور براق پوشیده بود. موی مشکیش در سایه پرکلاه نیلی رنگ و در حلقه ای از گوهرهای گرانبها مثل شیشه می درخشید.
خانم سرهنگ دنت ظاهرش کمتر پرزرق و برق بود و بیشتر بانومنش به نظرم آمد. باریک اندام بود. صورت پریده رنگ و مهربان و موی لطیفی داشت. لباس اطلس مشکی، شال فاخر گلابتون دوزی شده خارجی و
minuis chiffonne:زیبا، اما ناهماهنگ

صفحه 239 از 649