به حرفهای خود افزود: «از اینها گذشته ، اگر لباسم را بیرون بیاورم شاید همان موقع پیغامی از آقای راچستر برسد و مرا بخواهد.
*‘‘et alors quel dommage!
تا وقتی که گوش می کرد. برایش قصه می گفتم، بعد او را برای تنوع بردم توی راهرو تا از روی نرده ها پایین را تماشا کند که خدمتکارها چطور در رفت و آمدند. وقتی پاسی از شب گذشت از اطاق پذیرایی که پیانو را به آنجا برده بودند صدای موسیقی بلند شد. من و آدل روی آخرین پله بالای پلکان نشستیم و گوش فرا دادیم. در این موقع با نغمه های پرطنین پیانو صدایی همراه شد. خواننده یک زن بود و صدای بسیار دلنشینی داشت. بعد از پایان اجرای سلو، یک قطعه دوئت و متعاقب آن یک تریو اجرا شد در فاصله این اجراها همهمه گفت وگوهای شاد فضا را پر می کرد. مدت زیادی گوش دادم؛ ناگهان متوجه شدم که گوشم می خواهد صداهای درهم آمیخته را کاملا از یکدیگر جدا کنند و می کوشد از آنها صدای آقای راچستر را تشخیص دهد. وقتی آنها را گرفت، که زود هم این کار را کرد، کار دیگری در برابر خود یافت و آن هم عبارت بود از استنباط کلمه های مفهوم چون به علت فاصله نسبتا زیاد اغلب گنگ و نامفهوم بودند.
ساعت دیواری یازده ضربه نواخت. به آدل نگاه کردم. دیدم سرش روی شانه ام خم شده و چشمهایش سنگینی می کند، بنابراین او را بغل کردم و بردم روی تختخوابش خواباندم. نزدیک ساعت یک بعد از نیمه شب بود که آقایان و خانمها به اطاقهاشان رفتند.
روز بعد هم مثل روز قبل هوا خوب بود. گروه مهمانان آن روز را صرف گردش و تفرج در نواحی مجاور کردند. قبل از ظهر زود راه افتادند؛ بعضی با اسب و بقیه باکالسکه. هم شاهد رفتنشان بودم و هم شاهد مراجعتشان. دوشیزه اینگرام مثل دفعه قبل تنها خانم اسب سوار بود و باز مثل دفعه قبل، آقای راچستر در کنار او اسب می راند. این دو نفر از بقیه کمی فاصله گرفته بودند. در این باره به خانم فرفاکس، که کنار من جلو پنجره ایستاده بود، یادآوری کردم که : «شما گفتید بعیداست آنها به فکر ازدواج با
*‘‘et alors quel dommage!
تا وقتی که گوش می کرد. برایش قصه می گفتم، بعد او را برای تنوع بردم توی راهرو تا از روی نرده ها پایین را تماشا کند که خدمتکارها چطور در رفت و آمدند. وقتی پاسی از شب گذشت از اطاق پذیرایی که پیانو را به آنجا برده بودند صدای موسیقی بلند شد. من و آدل روی آخرین پله بالای پلکان نشستیم و گوش فرا دادیم. در این موقع با نغمه های پرطنین پیانو صدایی همراه شد. خواننده یک زن بود و صدای بسیار دلنشینی داشت. بعد از پایان اجرای سلو، یک قطعه دوئت و متعاقب آن یک تریو اجرا شد در فاصله این اجراها همهمه گفت وگوهای شاد فضا را پر می کرد. مدت زیادی گوش دادم؛ ناگهان متوجه شدم که گوشم می خواهد صداهای درهم آمیخته را کاملا از یکدیگر جدا کنند و می کوشد از آنها صدای آقای راچستر را تشخیص دهد. وقتی آنها را گرفت، که زود هم این کار را کرد، کار دیگری در برابر خود یافت و آن هم عبارت بود از استنباط کلمه های مفهوم چون به علت فاصله نسبتا زیاد اغلب گنگ و نامفهوم بودند.
ساعت دیواری یازده ضربه نواخت. به آدل نگاه کردم. دیدم سرش روی شانه ام خم شده و چشمهایش سنگینی می کند، بنابراین او را بغل کردم و بردم روی تختخوابش خواباندم. نزدیک ساعت یک بعد از نیمه شب بود که آقایان و خانمها به اطاقهاشان رفتند.
روز بعد هم مثل روز قبل هوا خوب بود. گروه مهمانان آن روز را صرف گردش و تفرج در نواحی مجاور کردند. قبل از ظهر زود راه افتادند؛ بعضی با اسب و بقیه باکالسکه. هم شاهد رفتنشان بودم و هم شاهد مراجعتشان. دوشیزه اینگرام مثل دفعه قبل تنها خانم اسب سوار بود و باز مثل دفعه قبل، آقای راچستر در کنار او اسب می راند. این دو نفر از بقیه کمی فاصله گرفته بودند. در این باره به خانم فرفاکس، که کنار من جلو پنجره ایستاده بود، یادآوری کردم که : «شما گفتید بعیداست آنها به فکر ازدواج با
آن وقت چقدر خجالت آور خواهدبود!