همهمه رو به افزایشی به من هشدار داد که نزدیک است خانمها از اطاقهاشان بیرون بیایند. من با آن محموله غذایی که همراه داشتم بدون ردشدن از جلوی در چندتا از اطاقهاشان و تحمل نگاه حیرت زده آنها نمی توانستم خود را به کلاس درس برسانم. بنابراین، در همان انتهای راهرو که چون پنجره نداشت تاریک بود بیحرکت ایستادم. این نقطه به علت غروب آفتاب و نزدیک شدن مغرب حالا کاملا تاریک بود.
در این موقع اطاقها اقامت کنندگان لطیف خود را یکی پس از دیگری بیرون می فرستادند. هر یک از خانمها، ملبس به لباسهایی که در تاریکی هم می درخشیدند، با شادی و نشاط خارج می شدند. در منتهی إلیه آن سوی تالار چند لحظه ای دور هم جمع شدند و پس از گفت و گوی شاد کوتاهی ساکت تر شدند. بعد تقریبا با خاموشی و آرامش یک توده مه روشن که از بالای تپه ای فرو می غلتد از پلکان پایین رفتند. ظهور دسته جمعی آنها چنان شور و هیجانی در من باقی گذاشت که تا آن زمان هرگز در خود ندیده بودم.
دیدم آدل در کلاس درس را کمی باز گذاشته و از درز در به بیرون نگاه میکند. با صدای بلند به انگلیسی گفت: «چه خانمهای قشنگی! اوه ، ای کاش می توانستم پیش آنها بروم! آیا فکر میکنید آقای راچستر بعد از شام فورا دنبال ما خواهد فرستاد.؟»
- «در واقع، نه. گمان نمی کنم. حالا آقای راچستر فکرش جای دیگری است. امشب زیاد به فکر خانمها نباش. شاید فردا آنها را ببینی. این هم شامت.»
واقعا گرسنه بود بنابراین مرغ و کلوچه باعث شدند مدتی توجهش صرف خوردن شود. خوب شد این غذا را آوردم در غیر این صورت هر دوی ما و سوفی، که مقداری از آن را به او دادم ، امکان دست یافتن به غذا را پیدا نمی کردیم و گرسنه می ماندیم چون در طبقه پایین همه آنقدر سرشان شلوغ بود که به فکر ما نبودند. دسر تا بعد از ساعت نه آماده نشد، و در ساعت ده پیشخدمتها هنوز با سینیهای فنجان قهوه این طرف و آن طرف می رفتند. اجازه دادم آدل بیشتر از معمول بیدار بماند برای این که میگفت چون در طبقه پایین درها دائما باز و بسته می شوند و اشخاص در رفت و آمدند نمی تواند بخوابد.
در این موقع اطاقها اقامت کنندگان لطیف خود را یکی پس از دیگری بیرون می فرستادند. هر یک از خانمها، ملبس به لباسهایی که در تاریکی هم می درخشیدند، با شادی و نشاط خارج می شدند. در منتهی إلیه آن سوی تالار چند لحظه ای دور هم جمع شدند و پس از گفت و گوی شاد کوتاهی ساکت تر شدند. بعد تقریبا با خاموشی و آرامش یک توده مه روشن که از بالای تپه ای فرو می غلتد از پلکان پایین رفتند. ظهور دسته جمعی آنها چنان شور و هیجانی در من باقی گذاشت که تا آن زمان هرگز در خود ندیده بودم.
دیدم آدل در کلاس درس را کمی باز گذاشته و از درز در به بیرون نگاه میکند. با صدای بلند به انگلیسی گفت: «چه خانمهای قشنگی! اوه ، ای کاش می توانستم پیش آنها بروم! آیا فکر میکنید آقای راچستر بعد از شام فورا دنبال ما خواهد فرستاد.؟»
- «در واقع، نه. گمان نمی کنم. حالا آقای راچستر فکرش جای دیگری است. امشب زیاد به فکر خانمها نباش. شاید فردا آنها را ببینی. این هم شامت.»
واقعا گرسنه بود بنابراین مرغ و کلوچه باعث شدند مدتی توجهش صرف خوردن شود. خوب شد این غذا را آوردم در غیر این صورت هر دوی ما و سوفی، که مقداری از آن را به او دادم ، امکان دست یافتن به غذا را پیدا نمی کردیم و گرسنه می ماندیم چون در طبقه پایین همه آنقدر سرشان شلوغ بود که به فکر ما نبودند. دسر تا بعد از ساعت نه آماده نشد، و در ساعت ده پیشخدمتها هنوز با سینیهای فنجان قهوه این طرف و آن طرف می رفتند. اجازه دادم آدل بیشتر از معمول بیدار بماند برای این که میگفت چون در طبقه پایین درها دائما باز و بسته می شوند و اشخاص در رفت و آمدند نمی تواند بخوابد.