از دستمزد خودم شکایتی ندارم چون در ثورنفیلد از این لحاظ هیچگونه تنگ نظری و خستی نیست _ اما دستمزد من به اندازه یک پنجم مبلغی نیست که خانم «پول» می گیرد. پولها را جمع می کند و هر سه ماه یک دفعه به بانک میلکوت می رود. من تعجب نمیکنم اما اگر بخواهد از اینجا برود آنقدر پول پس انداز کرده که می تواند مستقل زندگی کند. گمان میکنم به این محل عادت کرده باشد. از این گذشته، هنوز چهل سالش نشده و برای هر کاری قوه و توانایی دارد. حالا برای او خیلی زوداست که کار کردن را کنار بگذارد »
مستخدمه گفت: «لا بد کارش هم خوب است.»
لی با لحن معنی داری جواب داد: «آهان! وظیفه اش را خوب بلداست. هیچکس بهتر از او بلد نیست. و اینطور هم نیست که هر کس دیگری بتواند جای او را بگیرد حتی اگر تمام پولی را هم که این میگیرد به او بدهند.»
زن دیگر جواب داد: «نه، نمی تواند! من نمی دانم که آیا ارباب _»می خواست به حرفهای خود ادامه دهد اما لی که سرخود را برگردانده و متوجه حضور من شده بود فورا با آرنج به پهلوی همصحبت خود زد.
شنیدم که آن زن آهسته پرسید: «از قضیه اطلاع ندارد؟ »
لی سر خود را به علامت نفی تکان داد، و البته گفت وگو قطع شد. تنها چیزی که من از آن گفت وگو دستگیرم شد این بود که در ثورنفیلد رازی نهفته است و تعمدی در کار هست که من در دانستن آن راز با دیگران شریک نباشم.
پنجشنبه فرا رسید. همه کارها شب قبل تمام شده بود: فرشها را انداخته بودند، پرده تختخوابها دالبردوزی شده، لحافهای سفیدشفاف پهن شده، میزهای آرایش چیده، اثاثه اطافها تمیز و گلدانها پر از گل شده بودند. هم اطاقها و هم تالارها چنان نوو براق شده بودند که گفتی تازه ساخته شده اند. تالار اصلی نیز گردگیری و تمیز شده بود. ساعت بزرگ کنده کاری شده مثل پله ها و نرده ها به صافی و درخشش شیشه شده بودند. در تالار غذاخوری از بس روی میز پادیواری بشقاب چیده بودند برق می زد. در همه جای تالار پذیرایی و بودوار گلدانهایی با گلهای خارجی به چشم می خوردند.
مستخدمه گفت: «لا بد کارش هم خوب است.»
لی با لحن معنی داری جواب داد: «آهان! وظیفه اش را خوب بلداست. هیچکس بهتر از او بلد نیست. و اینطور هم نیست که هر کس دیگری بتواند جای او را بگیرد حتی اگر تمام پولی را هم که این میگیرد به او بدهند.»
زن دیگر جواب داد: «نه، نمی تواند! من نمی دانم که آیا ارباب _»می خواست به حرفهای خود ادامه دهد اما لی که سرخود را برگردانده و متوجه حضور من شده بود فورا با آرنج به پهلوی همصحبت خود زد.
شنیدم که آن زن آهسته پرسید: «از قضیه اطلاع ندارد؟ »
لی سر خود را به علامت نفی تکان داد، و البته گفت وگو قطع شد. تنها چیزی که من از آن گفت وگو دستگیرم شد این بود که در ثورنفیلد رازی نهفته است و تعمدی در کار هست که من در دانستن آن راز با دیگران شریک نباشم.
پنجشنبه فرا رسید. همه کارها شب قبل تمام شده بود: فرشها را انداخته بودند، پرده تختخوابها دالبردوزی شده، لحافهای سفیدشفاف پهن شده، میزهای آرایش چیده، اثاثه اطافها تمیز و گلدانها پر از گل شده بودند. هم اطاقها و هم تالارها چنان نوو براق شده بودند که گفتی تازه ساخته شده اند. تالار اصلی نیز گردگیری و تمیز شده بود. ساعت بزرگ کنده کاری شده مثل پله ها و نرده ها به صافی و درخشش شیشه شده بودند. در تالار غذاخوری از بس روی میز پادیواری بشقاب چیده بودند برق می زد. در همه جای تالار پذیرایی و بودوار گلدانهایی با گلهای خارجی به چشم می خوردند.