نام کتاب: جین ایر
بودم. با این حال گاهگاهی غبار کدورتی روشنی این نشاط را تیره می ساخت؛ چند قطره اشک برگونه ام جاری می شد و، علی رغم اعتماد به نفسی که پیدا کرده بودم، در تنگنای تردیدها، فال بدزدنها و حدسیات نا امید کننده گرفتار می شدم. چیز دیگری که سخت خیالم را به خود مشغول داشته بود این بود که گاهی برحسب تصادف می دیدم در ورودی جلوی پلکان طبقه سوم (که از چند روز قبل به این طرف همیشه قفل بود) به آهستگی نیمه باز می شود و گریس پول با کلاه خوشنما، پیشبند سفید و روسری از آن بیرون می آید. گاهی می دیدم سلانه سلانه در راهرو حرکت میکند و کفشهای راحتی ماهوتیشن مانع از شنیده شدن صدای پای اوست؛ گاهی می دیدم به داخل اطاقهای خواب شلوغ و درهم برهم سرک می کشد - فقط یکی دو کلمه حرف می زند، شاید به مستخدمه های کمک طرز درست صیقل دادن شبکه های بخاری یا تمیز کردن پیش بخاری مرمرین یا لکه گیری کاغذهای دیواری را یاد می دهد و بعد رد می شود. مرتبا روزی یک بار پایین می آمد تا به آشپزخانه برود غذایش را بخورد، کنار اجاق یک پیپ سبک بکشد و برگردد. وقتی برمیگشت تا به لانه تاریک خود در بالا برود برای آرامش درونش ظرف آبجویش را با خود می برد. در تمام بیست و چهار ساعت شبانه روز فقط یک ساعت نزد همقطاران خود در طبقه پایین می نشست: بقیه اوقات خود را در یک اطاق سقف کوتاه در طبقه سوم که از چوب بلوط ساخته شده بود به سر می برد. در آنجا مثل یک زندانی در سلول خود می نشست و به دوخت و دوز می پرداخت.
عجیب تر از همه این بود که احدی در آن خانه، بجز من، به عادات او توجه نداشت یا نشان نمی داد که متعجب است. هیچکس راجع به وضع و موقعیت او حرفی نمی زد، هیچکس دلش برای آن زن تنها و گوشه گیر نمی سوخت. در واقع، یک بار به قسمتی از گفت وگوی میان لی و یکی از مستخدمه های کمک گوش دادم. موضوع گفت وگوی آنها گریس بود. لی چیزهایی گفته بود که من به آن قسمت از حرفهاشان نرسیدم، و حالا این مستخدمه کمک بود که میگفت: «حدس می زنم مزد خوبی می گیرد.»
لی گفت: «بله، ای کاش من هم به همین اندازه مزد می گرفتم. البته

صفحه 229 از 649