نام کتاب: جین ایر
مناعت طبع داشته باش، قلب و روح و توان خودت را به جایی که خریدار ندارد، و حتی تحقیر هم می شود، عرضه نکن»
با آرامش به کارهای روزانه ام ادامه می دادم اما گاهگاهی همچنان افکار مبهمی به مغزم راه می یافت که متضمن دلایلی برای ترک ثورنفیلد بودند، و من ناخواسته در ذهن خود شروع کردم به تنظیم آگهیهای درخواست کار و حدسیاتی در باره جاهای جدید. لازم ندانستم این افکار را کنار بگذارم؛ امکان داشت نشو و نما کنند و در صورتی که موقعیت ایجاب کند به ثمر بنشینند.
بیش از دو هفته از آقای راچستر خبری نداشتیم تا این که قاصد پست برای خانم فرفاکس نامه ای آورد.
نگاهی به نشانی پشت پاکت کرد و گفت: «از آقاست. حالا خواهیم دانست که آیا قرارست بیاید یا نه.»
در اثنایی که او لاک و مهر را برمی داشت و نامه را می خواند من قهوه ام را می نوشیدم (چون سر میز صبحانه بودیم ). قهوه داغ بود، و من سرخی صورتم را به آن نسبت دادم؛ اما چرا دستم می لرزید و چرا ناخواسته نصف محتوای فنجان را توی نعلبکی ریختم. برای این سؤال جوابی نداشتم.
خانم فرفاکس که نامه را همچنان جلوی عینکش نگهداشته بود گفت: «بله، گاهی فکر میکنم که زندگی در اینجا خیلی آرام و یکنواخت است اما حالا فرصتی پیش آمده تا حداقل برای مدت کوتاهی به حد کافی سرمان گرم باشد.»
: قبل از این که به خودم اجازه بدهم راجع به نامه از او توضیحی بخواهم پیشبند آدل را، که تصادفأ شل شده بود، محکم بستم. یک کلوچه دیگر هم به او دادم تا بخورد و لیوانش را هم پراز شیر کردم، با خونسردی و حالتی سهل انگارانه گفتم: «گمان می کنم مثل این که آقای راچستر به این زودیها برنمی گردد؟ »
- «در واقع، می آید. می گوید تا سه روز دیگر برمی گردد. می شود پنجشنبه آینده، و البته تنها هم نمی آید. نمی دانم از لیز چند نفر از اشراف با او به اینجا می آیند. در این نامه توصیه می کند که تمام اطاقهای خواب به بهترین وجهی آماده بشوند، کتابخانه و اطاقهای پذیرایی را نظافت کنیم. خیال دارم از

صفحه 227 از 649