نام کتاب: جین ایر
خود فراتر نمی رفتم؛ در آن حد نهایی خیلی دوست داشتم مهارت خود را بیازمایم. با حفظ حتی جزئی ترین مراتب احترام و با توجه به مبادی آداب بودنم در هر مورد باز هم می توانستم بدون ترس از این که به خشم بیاید و جلوی حرفهایم را بگیرد با او بحث کنم؛ و این، هم برای او و هم برای من مناسب بود.
سرانجام صدای پایی روی پله ها شنیدم ؛ لی بالاخره پیدایش شد اما فقط برای این که به من بگوید عصرانه در اطاق خانم فرفاکس آماده است. حالم بهتر شد، خوشحال شدم که دست کم به طبقه پایین می روم چون، تصور میکردم، رفتن به آنجا مرا به اطاق آقای راچستر نزدیک تر می کرد.
وقتی نزد آن بانوی خوب رفتم گفت: «شما باید برای عصرانه اشتها داشته باشید؛ ناهار خیلی کم خوردید.» بعد ادامه داد: «متأسفم که امروز زیاد حالتان خوب نیست؛ صورتتان برافروخته است، مثل این که تب دارید. »
- «اوه، کاملا خوبم ! اتفاقا از روزهای دیگر هم حالم بهترست.»
- «در این صورت باید ثابت کنید که اشتهای خوبی دارید. لطفا تا من نخ این سوزن را تمام می کنم شما چای را دم کنید.» بعد از آن که کار خود را تمام کرد برخاست تا پرده را که تا آن موقع بالا بود پایین بکشد؛ ظاهرا پرده را از این جهت بالا کشیده بود که می خواسته تا آنجا که ممکن است از روشنایی روز استفاده کند اما هوا در این موقع همچنان تاریک تر می شد.
همانطور که از شیشه های پنجره به بیرون نگاه میکرد گفت: «امشب هوا خوب است اگرچه ستاره ای در آسمان نیست. امروز آقای راچستر برای مسافرت روز خوبی داشته.»
- «مسافرت! مگر آقای راچستر جایی رفته؟ من نمی دانستم خانه نیست.»
- «اوه، او به محض این که صبحانه اش را خورد راه افتاد! به لیز رفته. آنجا اقامتگاه آقای اشتن است که در ده مایلی آن طرف میلکوت است. گمان میکنم حتما یک مهمانی داده اند و لرداینگرام، سرجرج لین، سرهنگ دنت و سایرین آنجا جمع شده اند.»
- « امشب منتظرید برگردد؟ »

صفحه 220 از 649