نام کتاب: جین ایر
نقاشی ادامه داد و من به فکر کردن.
فکر نفرت انگیزی را که درباره گریس پول به سرم آمده بود به سرعت کنار زدم؛ مشمئز کننده بود. خودم را با او سنجیدم، دیدم که باهم تفاوت داریم. بسی لی ون گفته بود که من یک بانوی تمام عیار هستم. راست میگفت؛ من یک خانم بودم، و در این موقع ظاهرم خیلی بهتر از آن وقتی بود که بسی مرا می دید: حالا رنگ و روی بهتری داشتم، گوشت بیشتری آورده بودم، روحیه ام بهتر شده بود و سرزنده تر و بانشاط تر شده بودم چون از امیدهای روشنتر و شادیهای بزرگتری برخوردار بودم.
همچنان که از پنجره به بیرون نگاه میکردم گفتم: «شب نزدیک است؛ امروز اصلا صدای حرف زدن با راه رفتن او را نشنیده ام اما مسلما قبل از این که شب بشود او را خواهم دید. صبح می ترسیدم او را ببینم اما حالا به دیدنش علاقه دارم چون انتظارم در این مدت طولانی تبدیل به بیصبری شده.»
وقتی هوا واقعا تاریک شد، و وقتی آدل از نزد من رفت تا با سوفی در دایه خانه بازی کند برای دیدن آن مرد اشتیاق زیادی در خود حس میکردم .گوشم به زنگ طبقه پایین بود که به صدا در بیاید و گوشم به صدای پای لی بود که با پیغامی بیاید بالا. گاهی به تصور این که صدای پای آقای راچستر را شنیده ام روی خود را به طرف در برمی گرداندم و منتظر بودم در باز شود و او به داخل اطاق بیاید. در همچنان بسته ماند؛ به جای آن که او از در وارد شود تاریکی از پنجره وارد شد. هنوز دیر نشده بود؛ غالبا در حدود ساعت هفت یا هشت به دنبالم می فرستاد، و حالا هنوز ساعت شش بود. مسلما امشب نبایست ناامید می شدم آن هم در وقتی که این همه حرف دارم که برایش بگویم! می خواستم دوباره موضوع گریس پول را پیش بکشم و ببینم چه جوابی خواهد داد. می خواستم صراحتا از او پرسم که آیا او واقعا عقیده دارد سبب قصد سوء شب گذشته آن زن بوده یا نه، و اگر بوده پس چرا او عمل شریرانه اش را مخفی نگهداشته. این که کنجکاوی من او را به خشم بیاورد زیاد اهمیتی نداشت
چون من به طور متناوب با لذت رنجاندن او و بعد استمالت از او آشنا بودم و به آن عادت داشتم. لذتی بود که خیلی از آن خوشحال می شدم، و همیشه یک احساس باطنی قابل اطمینان مرا از زیاده روی باز می داشت: هیچگاه از حد
1

صفحه 219 از 649