متوجه شدم خدمتکارها همه با هم داشتند حرف می زدند.»
-قضیه از این قرارست که ارباب دیشب در رختخوابش مطالعه کرده، همانطور که شمع روشن بوده خوابش برده و پرده آتش گرفته اما خوشبختانه پیش از این که لحاف و تشک و چیزهای چوبی آتش بگیرند بیدار شده و با آبی که توی پارچ بوده شعله آتش را خاموش کرده. »
با صدای آهسته ای گفتم: «چه حادثه عجیبی!» و بعد در حالی که چشم از او برنمی داشتم پرسیدم: «آقای راچستر هچکس را بیدار نکرد؟ هیچکس متوجه رفت و آمد او نشد؟» دوباره سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد. این دفعه در نگاهش حالت هوشیاری خاصی بود. ظاهرا با احتیاط مرا امتحان می کرد؛ جواب داد: «شما می دانید، دوشیزه که خدمتکارها خوابشان خیلی سنگین است و احتمال ندارد که آنها صدایی شنیده باشند. اطاق خانم فرفاکس و اطاق شما به اطاق ارباب از همه نزدیکتراست. اما خانم فرفاکس گفت چیزی نشنیده، و شما می دانید وقتی آدم پیر می شود معمولا خوابش سنگین است.» مکثی کرد، و بعد با نوعی لاقیدی ظاهر و در عین حال با لحن مخصوص و معنی داری افزود: «اما شما جوان هستید، دوشیزه، و می توانم بگویم خوابتان هم سبک است؛ شاید شما صدایی شنیده باشید؟»
در حالی که صدایم را پایین آورده بودم تا لی که هنوز مشغول براق کردن شیشه ها بود نتواند حرفهایم را بشنود گفتم: «شنیدم؛ اما اول تصور کردم که پایلت است اما پایلت نمی تواند بخندد. یقین دارم صدای خنده ای شنیدم، - - و خنده عجیبی هم بود.»
دوباره سوزن خود را نخ کرد، با دقت به نخ موم مالید و بعد با متانت تمام اظهار داشت: «خیلی بعید است که ارباب خندیده باشد، دوشیزه گمان میکنم وقتی او دچار چنان خطری بود شما خواب می دیدید.»
در حالی که از خونسردی بیشرمانه او تا اندازه ای خشمگین شده بودم گفتم: «من خواب نمی دیدم.» دوباره به من نگاه کرد، و این بار با همان نگاه دقیق و هوشیارانه قبل، و پرسید: «آیا به ارباب گفتید که صدای خنده شنیده اید؟ »
- «امروز صبح امکان این که با او حرف بزنم پیش نیامده.»
-قضیه از این قرارست که ارباب دیشب در رختخوابش مطالعه کرده، همانطور که شمع روشن بوده خوابش برده و پرده آتش گرفته اما خوشبختانه پیش از این که لحاف و تشک و چیزهای چوبی آتش بگیرند بیدار شده و با آبی که توی پارچ بوده شعله آتش را خاموش کرده. »
با صدای آهسته ای گفتم: «چه حادثه عجیبی!» و بعد در حالی که چشم از او برنمی داشتم پرسیدم: «آقای راچستر هچکس را بیدار نکرد؟ هیچکس متوجه رفت و آمد او نشد؟» دوباره سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد. این دفعه در نگاهش حالت هوشیاری خاصی بود. ظاهرا با احتیاط مرا امتحان می کرد؛ جواب داد: «شما می دانید، دوشیزه که خدمتکارها خوابشان خیلی سنگین است و احتمال ندارد که آنها صدایی شنیده باشند. اطاق خانم فرفاکس و اطاق شما به اطاق ارباب از همه نزدیکتراست. اما خانم فرفاکس گفت چیزی نشنیده، و شما می دانید وقتی آدم پیر می شود معمولا خوابش سنگین است.» مکثی کرد، و بعد با نوعی لاقیدی ظاهر و در عین حال با لحن مخصوص و معنی داری افزود: «اما شما جوان هستید، دوشیزه، و می توانم بگویم خوابتان هم سبک است؛ شاید شما صدایی شنیده باشید؟»
در حالی که صدایم را پایین آورده بودم تا لی که هنوز مشغول براق کردن شیشه ها بود نتواند حرفهایم را بشنود گفتم: «شنیدم؛ اما اول تصور کردم که پایلت است اما پایلت نمی تواند بخندد. یقین دارم صدای خنده ای شنیدم، - - و خنده عجیبی هم بود.»
دوباره سوزن خود را نخ کرد، با دقت به نخ موم مالید و بعد با متانت تمام اظهار داشت: «خیلی بعید است که ارباب خندیده باشد، دوشیزه گمان میکنم وقتی او دچار چنان خطری بود شما خواب می دیدید.»
در حالی که از خونسردی بیشرمانه او تا اندازه ای خشمگین شده بودم گفتم: «من خواب نمی دیدم.» دوباره به من نگاه کرد، و این بار با همان نگاه دقیق و هوشیارانه قبل، و پرسید: «آیا به ارباب گفتید که صدای خنده شنیده اید؟ »
- «امروز صبح امکان این که با او حرف بزنم پیش نیامده.»