نام کتاب: جین ایر
«کار خدا بود که به فکر استفاده از پارچ آب افتاد!» «تعجب میکنم که چطور کسی را بیدار نکرد!» «حالا خدا کند که سرما نخورد چون شب روی نیمکت راحتی کتابخانه خوابیده بود» و از این قبیل حرفها.
بعد از این گفت وگوها بود که صدای جارو کردن، شستن و پاک کردن هم به گوشم رسید. موقعی که برای ناهار به طبقه پایین رفته بودم وقتی داشتم از جلوی اطاق آقای راچستر رد می شدم چون در آن باز بود دیدم که همه چیزکاملا مرتب شده بود و فقط تختخواب پرده نداشت. لی روی سکوی کنار پنجره ایستاده بود و داشت شیشه های دودزده را پاک میکرد. میل داشتم با او سر صحبت را باز کنم برای این که می خواستم از نتیجه آن حادثه اطلاعاتی به دست بیاورم اما وقتی جلوتر رفتم متوجه شدم شخص دیگری در اطاق است زنی روی یک صندلی کنار تختخواب نشسته بود. و حلقه های پرده های جدید را به آنها می دوخت. او کس دیگری جز گریس پول نبود.
آن زن آرام و ساکت بود. لباس قهوه ای، پیش بند شطرنجی، دستمال و کلاه سفید او طبق معمول بود. سرگرم کار خود بود و به نظر می رسید که افکارش به چیز دیگری جز آن کار توجه ندارد. در ناصیه و چهره معمولی او هیچگونه رنگ پریدگی مشاهده نمی شد و همچنین حالت ناامیدی شدیدی که آدم انتظار دارد در چهره یک زن جانی مشاهده کند در او به چشم نمی خورد؛ و با توجه به این که قربانی احتمالی او، او را تا لانه اش تعقیب کرده و به تصور من به جنایتی که قصد ارتکابش را داشته متهمش ساخته بود، این آرامش به نظر من عجیب می رسید. من متحیر و در واقع آشفته بودم. همچنان که به او خیره شده بودم سر خود را بلند کرد؛ نه یکه ای خورد و نه رنگ صورتش تیره تر یا سفیدتر شد تا بتوانم بگویم هیجان درونیش فاش شده، احساس گناه می کند و یا از برملا شدن رازش وحشتی دارد. با همان شیوه خونسردانه و کم گویی همیشگی خود گفت: «صبح بخیر، دوشیزه»، بعد مقداری نوار و یک حلقه برداشت و به ادامه دوخت و دوز خود پرداخت.
با خودم گفتم: «بهتر است امتحانش کنم؛ این نفوذ ناپذیری او برایم معمایی شده.»
گفتم: «صبح بخیر. گریس. آیا اینجا اتفاقی افتاده؟ چند دقیقه پیش

صفحه 214 از 649