می کردم گاهی در آنسوی دریای خروشان ساحلی را می بینم که مثل تپه های سرزمین فلسطین سرسبز و با طراوت است. هر چند گاه یک بار، تندآب جدیدی به من امید می داد و روحم را پیروزمندانه به طرف ساحل می برد؛ اما نمی توانستم به آن ساحل برسم حتی با خیال – باد مخالفی مرا از آن دور میکرد و دائما به عقب می راند. عقل در برابر جنون مقاومت می کرد؛ تقدیر به هوس هشدار می داد. هیجان زده تر از آن بودم که بتوانم بخوابم. به محض دمیدن سپیده صبح از رختخواب بیرون آمدم.
16
در روز بعد از آن شب بیخوابی، هم شدیدا به دیدن آقای راچستر میل داشتم و هم از آن می ترسیدم. می خواستم دوباره صدای او را بشنوم در عین حال از این که چشمم به چشمانش بیفتد وحشت داشتم. در اوایل صبح آن روز لحظه به لحظه در انتظار آمدن او بودم. مثل سابق عادت نداشت که مکررا به کلاس درس سر بزند اما گاهی می آمد و چند دقیقه ای آنجا می ماند. این احساس را داشتم که آن روز حتمأ به کلاس خواهد آمد.
اما آن روز صبح طبق معمول گذشت. هیچ چیزی که روال معمولی و آرام درسهای آدل را قطع کند اتفاق نیفتاد فقط مدت کوتاهی بعد از صرف صبحانه در اطاق مجاور اطاق آقای راچستر سروصدایی شنیدم؛ صداهای هیجان زده و تعجب آمیز خانم فرفاکس، لی، آشپز- یعنی همسر جان- و حتی صدای خشن خود جان به گوش می رسید: «ارباب خیلی شانس آورده که در رختخواب نسوخت!» «روشن گذاشتن شمع در شب همیشه خطر دارد.»
16
در روز بعد از آن شب بیخوابی، هم شدیدا به دیدن آقای راچستر میل داشتم و هم از آن می ترسیدم. می خواستم دوباره صدای او را بشنوم در عین حال از این که چشمم به چشمانش بیفتد وحشت داشتم. در اوایل صبح آن روز لحظه به لحظه در انتظار آمدن او بودم. مثل سابق عادت نداشت که مکررا به کلاس درس سر بزند اما گاهی می آمد و چند دقیقه ای آنجا می ماند. این احساس را داشتم که آن روز حتمأ به کلاس خواهد آمد.
اما آن روز صبح طبق معمول گذشت. هیچ چیزی که روال معمولی و آرام درسهای آدل را قطع کند اتفاق نیفتاد فقط مدت کوتاهی بعد از صرف صبحانه در اطاق مجاور اطاق آقای راچستر سروصدایی شنیدم؛ صداهای هیجان زده و تعجب آمیز خانم فرفاکس، لی، آشپز- یعنی همسر جان- و حتی صدای خشن خود جان به گوش می رسید: «ارباب خیلی شانس آورده که در رختخواب نسوخت!» «روشن گذاشتن شمع در شب همیشه خطر دارد.»