نام کتاب: جین ایر
جین .»
مکثی کرد. به من خیره شد. محسوس بود که در موقع ادای این کلمات لبهایش می لرزند، اما بر لحن کلام خود مسلط بود.
- «مجددا شب بخیر، آقا. در این ماجرا اصولا دین، خوبیها، تکلیف و کار مهم و قابل ذکری نمی بینم.»
به سخنان خود ادامه داده گفت: «می دانم، شما روزی به یک طریقی به من خوبی خواهید کرد. این را اولین باری که شما را دیدم در چشمهاتان خواندم. حالت آنها (دوباره مکث کرد) و لبخندتان (با شتاب ادامه داد) همینطوری و بدون هیچ چیز این همه شور وشوق در اعماق قلب من وارد نکرده. مردم از همدردی و همنوایی طبیعی حرف می زنند و من راجع به جنهای خوب چیزهایی شنیده ام ؛ حتی پوچ ترین افسانه ها نیز خالی از حقیقت نیست. شب بخیر، محافظ گرانقدر من.»
صدایش نیروی عجیبی داشت؛ برق عجیبی در نگاهش بود.
گفتم: «خوشحالم که تصادفأ بیدار بودم.» و بعد به راه افتادم که بروم.
- «چی! واقعا می خواهید بروید؟»
- «سردم است، آقا .»
- «سرد؟ بله، مخصوصا که روی آن چهار پایه هم ایستاده ای! پس، بروجین، برو!»
اما هنوز دستم را نگهداشته بود، و نمی توانستم آن را بیرون بیاورم. فکر کردم بهترست دروغ مصلحت آمیزی بگویم. گفتم: «مثل این که صدای پای خانم فرفاکس را شنیدم.»
- «خوب، پس بروید.» انگشتهایم را رها کرد، و من از اطاق بیرون آمدم.
دوباره به رختخواب رفتم. اما اصلا به فکر خواب نبودم. تا سپیده صبح روی یک دریا شناور بودم. امواج مرا بالا و پایین می انداختند، اما در این دریای ناآرام امواج کوچک رنج در زیر امواج عظیم شادی می غلتیدند. فکر

صفحه 212 از 649