جین .»
مکثی کرد. به من خیره شد. محسوس بود که در موقع ادای این کلمات لبهایش می لرزند، اما بر لحن کلام خود مسلط بود.
- «مجددا شب بخیر، آقا. در این ماجرا اصولا دین، خوبیها، تکلیف و کار مهم و قابل ذکری نمی بینم.»
به سخنان خود ادامه داده گفت: «می دانم، شما روزی به یک طریقی به من خوبی خواهید کرد. این را اولین باری که شما را دیدم در چشمهاتان خواندم. حالت آنها (دوباره مکث کرد) و لبخندتان (با شتاب ادامه داد) همینطوری و بدون هیچ چیز این همه شور وشوق در اعماق قلب من وارد نکرده. مردم از همدردی و همنوایی طبیعی حرف می زنند و من راجع به جنهای خوب چیزهایی شنیده ام ؛ حتی پوچ ترین افسانه ها نیز خالی از حقیقت نیست. شب بخیر، محافظ گرانقدر من.»
صدایش نیروی عجیبی داشت؛ برق عجیبی در نگاهش بود.
گفتم: «خوشحالم که تصادفأ بیدار بودم.» و بعد به راه افتادم که بروم.
- «چی! واقعا می خواهید بروید؟»
- «سردم است، آقا .»
- «سرد؟ بله، مخصوصا که روی آن چهار پایه هم ایستاده ای! پس، بروجین، برو!»
اما هنوز دستم را نگهداشته بود، و نمی توانستم آن را بیرون بیاورم. فکر کردم بهترست دروغ مصلحت آمیزی بگویم. گفتم: «مثل این که صدای پای خانم فرفاکس را شنیدم.»
- «خوب، پس بروید.» انگشتهایم را رها کرد، و من از اطاق بیرون آمدم.
دوباره به رختخواب رفتم. اما اصلا به فکر خواب نبودم. تا سپیده صبح روی یک دریا شناور بودم. امواج مرا بالا و پایین می انداختند، اما در این دریای ناآرام امواج کوچک رنج در زیر امواج عظیم شادی می غلتیدند. فکر
مکثی کرد. به من خیره شد. محسوس بود که در موقع ادای این کلمات لبهایش می لرزند، اما بر لحن کلام خود مسلط بود.
- «مجددا شب بخیر، آقا. در این ماجرا اصولا دین، خوبیها، تکلیف و کار مهم و قابل ذکری نمی بینم.»
به سخنان خود ادامه داده گفت: «می دانم، شما روزی به یک طریقی به من خوبی خواهید کرد. این را اولین باری که شما را دیدم در چشمهاتان خواندم. حالت آنها (دوباره مکث کرد) و لبخندتان (با شتاب ادامه داد) همینطوری و بدون هیچ چیز این همه شور وشوق در اعماق قلب من وارد نکرده. مردم از همدردی و همنوایی طبیعی حرف می زنند و من راجع به جنهای خوب چیزهایی شنیده ام ؛ حتی پوچ ترین افسانه ها نیز خالی از حقیقت نیست. شب بخیر، محافظ گرانقدر من.»
صدایش نیروی عجیبی داشت؛ برق عجیبی در نگاهش بود.
گفتم: «خوشحالم که تصادفأ بیدار بودم.» و بعد به راه افتادم که بروم.
- «چی! واقعا می خواهید بروید؟»
- «سردم است، آقا .»
- «سرد؟ بله، مخصوصا که روی آن چهار پایه هم ایستاده ای! پس، بروجین، برو!»
اما هنوز دستم را نگهداشته بود، و نمی توانستم آن را بیرون بیاورم. فکر کردم بهترست دروغ مصلحت آمیزی بگویم. گفتم: «مثل این که صدای پای خانم فرفاکس را شنیدم.»
- «خوب، پس بروید.» انگشتهایم را رها کرد، و من از اطاق بیرون آمدم.
دوباره به رختخواب رفتم. اما اصلا به فکر خواب نبودم. تا سپیده صبح روی یک دریا شناور بودم. امواج مرا بالا و پایین می انداختند، اما در این دریای ناآرام امواج کوچک رنج در زیر امواج عظیم شادی می غلتیدند. فکر