نام کتاب: جین ایر
کافی گرمتان نیست. می توانید شنل مرا که آنجاست بردارید. آن را به خودتان بپیچید، و آنجا روی مبل بنشینید. من ترتیب کار را خواهم داد. حالا پاهاتان را روی چهار پایه بگذارید تا خیس نشوند. می خواهم چند دقیقه ای شما را تنها بگذارم. شمع را با خودم می برم. همانجا که هستید باقی بمانید تا برگردم. اصلا از جایتان تکان نخورید. باید سری به طبقه سوم بزنم. یادتان باشد که از جای خودتان نجنبید یا کسی را صدا نزنید.»
بیرون رفت، دیدم نور شمع به تدریج ناپدید شد. آن مرد خیلی به آرامی از راهرو عبور کرد، تا آنجا که می توانست در راه پله را بدون صدا باز کرد آن را پشت سر خود بست، و آخرین شعاع نور هم ناپدید شد. من در ظلمت محض تنها ماندم. گوش دادم ببینم صدایی می آید یا نه اما چیزی نشنیدم. مدت زیادی گذشت. خسته شدم. با آن که شنل را به خودم پیچیده بودم سردم بود . علاوه بر اینها، چون قصد بیدار کردن و برانگیختن اهل خانه را نداشتم ماندن خود را در آنجا بیفایده می دانستم. نزدیک بود با نادیده گرفتن دستور آقای راچستر خود را در معرض خطر ناخشنودی او قرار دهم که در این موقع نور ضعیف شمع بار دیگر روی دیوار راهرو افتاد و صدای پای بدون کفش او را که روی بوریا راه می رفت شنیدم. با خود گفتم: «امیدوارم او باشد، و نه چیزی بدتر.»
رنگ پریده و بسیار افسرده دوباره به اطاق آمد. در حالی که شمع را روی دستشویی میگذاشت گفت: «همه چیز را فهمیدم؛ همان بود که فکر میکردم.»
- «چطور، آقا »
جوابی نداد اما دستهای خود را زیر بغل زده به زمین نگاه می کرد. بعد از چند دقیقه با لحن نسبتا عجیبی پرسید: «یادم رفت از شما بپرسم که وقتی در اطاقتان را باز کردید آیا چیزی دیدید؟»
- «نه، آقا؛ فقط دیدم یک شمعدان روی زمین است.»
- «اما صدای خنده عجیبی شنیدید؟ گمان می کنم آن خنده و یا چیزی شبیه به آن را قبلا شنیده بودید؟ »
- «بله، آقا. زنی هست به اسم گریس پول که در آنجا خیاطی می کند. او همینطور می خندد. یک آدم استثنایی است.»

صفحه 210 از 649