جواب دادم: «خیر، آقا، آتش سوزی شده. برخیزید؛ الان خیس خیس هستید. می روم برایتان شمع بیاورم.»
پرسید: «تو را به شیطانی که می پرستی آیا تو جین ایر هستی؟ جادوگر جنگیر چه بلایی به سر من آورده ای؟ غیر از تو چه کسی در اطاق است؟ نقشه کشیده بودی که مرا غرق کنی ؟»
- «برایتان شمع خواهم آورد، آقا، شما را به خدا برخیزید. ظاهرا توطئه ای در کار بوده. به این زودی نمی توانید بفهمید چه کسی بود و قضیه از چه قرارست.»
- «ببین، من الان برخاسته ام. آوردن شمع عجالتا به نفع تو نیست. با این حال، یکی دو دقیقه صبر کن تا من اگر لباس خشکی اینجا هست لباسم را عوض کنم. بله، این لباس راحتی مناسب. حالا بدو!»
به سرعت دویدم. شمعی را که هنوز در راهرو می سوخت آوردم. آن را از دستم گرفت و بالا نگهداشت. به وارسی تختخواب پرداخت. دید همه اش سیاه شده و سوخته. ملافه ها خیس شده و فرش اطراف تختخواب خیس آب است.
پرسید: «قضیه از چه قرارست؟ و کی این کار را کرده؟»
ماوقع را به اختصار برایش شرح دادم: خنده عجیبی که از راهرو شنیده بودم، صدای پای شخصی که به طبقه سوم رفت، دود و بوی حریق که مرا به اطاق او راهنمایی کرده بود، و همینطور وضع اطاق وقتی وارد آن شدم و این که چطور هر چه آب به دستم رسیده به سرش ریخته ام.
خیلی با متانت به حرفهایم گوش داد. همچنان که به حرفهایم گوش می داد چهره اش بیشتر توجه او را نشان می داد تا حیرتش را. بعد از تمام شدن حرفهایم بلافاصله شروع به سخن نکرد.
پرسیدم: «سراغ خانم فرفاکس بروم ؟ »
- «خانم فرفاکس؟ نه، برای چه می خواهید سراغ او بروید؟ از او چه کاری ساخته است؟ بگذارید راحت بخوابد.»
- «پس لی را می آورم؛ جان و زنش را بیدار میکنم.»
- «نه به هیچ وجه. فقط آرام باشید. شال به خودتان پیچیده اید؟ به حد
پرسید: «تو را به شیطانی که می پرستی آیا تو جین ایر هستی؟ جادوگر جنگیر چه بلایی به سر من آورده ای؟ غیر از تو چه کسی در اطاق است؟ نقشه کشیده بودی که مرا غرق کنی ؟»
- «برایتان شمع خواهم آورد، آقا، شما را به خدا برخیزید. ظاهرا توطئه ای در کار بوده. به این زودی نمی توانید بفهمید چه کسی بود و قضیه از چه قرارست.»
- «ببین، من الان برخاسته ام. آوردن شمع عجالتا به نفع تو نیست. با این حال، یکی دو دقیقه صبر کن تا من اگر لباس خشکی اینجا هست لباسم را عوض کنم. بله، این لباس راحتی مناسب. حالا بدو!»
به سرعت دویدم. شمعی را که هنوز در راهرو می سوخت آوردم. آن را از دستم گرفت و بالا نگهداشت. به وارسی تختخواب پرداخت. دید همه اش سیاه شده و سوخته. ملافه ها خیس شده و فرش اطراف تختخواب خیس آب است.
پرسید: «قضیه از چه قرارست؟ و کی این کار را کرده؟»
ماوقع را به اختصار برایش شرح دادم: خنده عجیبی که از راهرو شنیده بودم، صدای پای شخصی که به طبقه سوم رفت، دود و بوی حریق که مرا به اطاق او راهنمایی کرده بود، و همینطور وضع اطاق وقتی وارد آن شدم و این که چطور هر چه آب به دستم رسیده به سرش ریخته ام.
خیلی با متانت به حرفهایم گوش داد. همچنان که به حرفهایم گوش می داد چهره اش بیشتر توجه او را نشان می داد تا حیرتش را. بعد از تمام شدن حرفهایم بلافاصله شروع به سخن نکرد.
پرسیدم: «سراغ خانم فرفاکس بروم ؟ »
- «خانم فرفاکس؟ نه، برای چه می خواهید سراغ او بروید؟ از او چه کاری ساخته است؟ بگذارید راحت بخوابد.»
- «پس لی را می آورم؛ جان و زنش را بیدار میکنم.»
- «نه به هیچ وجه. فقط آرام باشید. شال به خودتان پیچیده اید؟ به حد