نام کتاب: جین ایر
بودند باز و بسته شد. دیگر صدایی نشنیدم. همه جا ساکت شد.
با خودم گفتم: «آیا گریس پول بود؟ آیا جن زده شده بود؟» حالا دیگر غیرممکن بود تنها بمانم؛ بایست نزد خانم فرفاکس می رفتم. با عجله نیمتنه ام را پوشیدم و شالم را روی شانه ام انداختم. با دستهایی لرزان کلون را کشیدم و در را باز کردم. فقط یک شمع در بیرون می سوخت که آن را روی بوریای راهرو گذاشته بودند، از این موضوع تعجب کردم اما چیزی که بیشتر باعث تعجبم شد این بود که دیدم فضا کاملا تاریک است مثل این که پر از دود شده باشد. همچنان که برای پیدا کردن منشأ آن حلقه های تیره به چپ و راست نگاه میکردم بوی سوختگی غلیظی به مشامم رسید. چیزی خش خش می کرد. دیدم یک در کاملا بازست و آن در اطاق آقای راچستر بود که دود فراوانی از آنجا بیرون می آمد. دیگر به خانم فرفاکس یا آن خنده فکر نکردم. فورا خود را به آن اطاق رساندم. شعله های آتش در اطراف تختخواب زبانه میکشیدند. پرده ها آتش گرفته بودند. دیدم آقای راچستر در وسط آتش و دود بدون حرکت دراز کشیده و به خواب عمیقی فرو رفته.
او را تکان داده فریاد کشیدم: «بیدار شوید! بیدار شوید!» اما او ناله ای کرد و به طرف دیگر غلتید. از فرط دود بیهوش شده بود. یک دقیقه وقت را نمی شد تلف کرد ؛ حالا دیگر ملافه ها هم آتش گرفته بودند. به طرف لگن و پارچ آب رفتم خوشبختانه هردوی آنها که یکی پهن و دیگری گودبود پر از آب بودند. با زحمت آنها را آوردم و رختخواب و کسی که در آن خوابیده بود را کاملا خیس کردم. به سرعت به اطاقم رفتم و تنگ آب خودم را هم آوردم. یک بار دیگر تختخواب را غسل تعمید دادم و با کمک خداوند، توانستم شعله های آتش را که تختخواب را در کام خود فرو برده بود، خاموش کنم.
صدای خش خش عنصر تشنه کام آتش، شکستن تنگ آب که موقع خالی کردن آب از دستم غلتید و افتاد و مهمتر از همه، صدای شرشر آبی که سخاوتمندانه و بی پروا روی تختخواب می ریختم سرانجام آقای راچستر را بیدار کرد. با این که تاریک بود فهمیدم که بیدار شده چون شنیدم وقتی فهمید که در یک حوض آب خوابیده ، شروع کرد به دشنامهای عجیب دادن.
فریاد کشید: «سیل آمده؟ »

صفحه 208 از 649