نام کتاب: جین ایر
دعوت می کرد که نزدش بروم چنان صمیمانه مرا می پذیرفت که باعث می شد حس کنم دارای قدرتی برای سرگرم کردن او هستم. این ملاقاتهای اوایل شب به همان اندازه ای که برای من سودمند بود او را هم خوشحال میکرد.
من، در واقع، نسبتا کم حرف می زدم اما می دیدم که او با شوق و رغبت سخن می گوید. طبیعتا اهل معاشرت بود. دوست داشت نظرات اجمالی خود درباره اشکال و طرق زندگی را برای فرد نا آشنای با آنها شرح دهد(منظورم اشکال تباه کننده و طرق شرارت آمیز نبود بلکه آنهایی بود که ضابطه معتبری برای عمل دارند و یکی از ویژگیهاشان بدیع بودن آنهاست)؛ و من با شور و شوق شدید افکار تازه ای را که او عرضه می داشت می پذیرفتم، تصاویرجدیدی را که رسم می کرد در مخیله خود جا می دادم، و یا در افقهای جدیدی از اندیشه که در برابر چشمانم می گشود به دنبال او روان بودم. از کنایه های رنجش آوری که گاهی بر زبان می آورد نمی رنجیدم.
بی تشریفات بودن رفتارش مرا از یک فشار و محدودیت آزارنده نجات می داد. رک گویی و صراحت دوستانه اش در برخورد و گفت وگوی با من، که هم صحیح بود و هم صمیمانه ، مرا به طرفش می کشاند. گاهی حس میکردم بیشتر خویشاوندم است تا کارفرمایم. در عین حال باز هم گاهی رفتارش متکبرانه و آمرانه می شد اما من اهمیتی نمی دادم چون فهمیده بودم که اخلاقش اینطورست. از این دلبستگی جدیدی که وارد زندگیم شده بود آنقدر خوشحال بودم و آنقدر احساس حق شناسی داشتم که دیگر آرزوی قوم و خویش داشتن نمیکردم؛ هلال آسمان بختم ظاهرا به تدریج به صورت ماه تمام در می آمد، کمبودهای زندگیم رفع می شد، ضعف جسمیم رو به بهبود می رفت، بدنم گوشت می آورد و نیروی تازه ای می گرفتم.
راستی، آیا حالا آقای راچستر به نظرم زشت می آمد؟ نه، خواننده [عزیز]، حق شناسی و مصاحبتهای زیاد با او، که همه لذت بخش و دلپذیر بودند، صورت او را در نظر من زیباترین چهره ای ساخته بود که دوست داشتم ببینم. حضور او در اطاق نشاط انگیزتر از پرفروغترین آتشها بود. با این حال، خطاهای او را فراموش نکرده بودم؛ در حقیقت هم نمی توانستم فراموش کنم چون مکررا آنها را جلوی چشمم می آورد. با اشخاص پایین تر از خود، از هر

صفحه 205 از 649