روحم را با روح چه کسی ارتباط داده ام. می دانم روح این شخص به فساد گرایش ندارد. روح عجیبی است؛ منحصر به فردست. خوشبختانه در نظر ندارم به این روح صدمه ای بزنم و اگر هم این کار را بکنم از من صدمه ای به آن وارد نمی شود. هرچه من و شما باهم گفت وگو کنیم بهترست چون در حالی که من نمی توانم به شما آسیبی برسانم شما ممکن است به من نیروی تازه ای بدهید.» بعد از این توضیحات خارج از موضوع به سخنان خود چنین ادامه داد:
«در ایوان باقی ماندم، با خودم گفتم: « بدون شک به بودوار خواهند آمد؛ بهترست برای خودم مخفیگاهی آماده کنم. بنابراین، بعد از این که دستم را از میان پنجره رد کردم پرده را پایین کشیدم و فقط به اندازه یک روزنه کوچک باقی گذاشتم تا بتوانم داخل را ببینم. پنجره را هم بستم و فقط آن را به قدر یک شکاف باز گذاشتم تا بتوانم قول و قرارهای آهسته عاشق و معشوق را بشنوم. بعد دزدانه خودم را به صندلیم رساندم و نشستم. به محض این که نشستم آن زوج وارد ساختمان شدند. به سرعت خودم را به آن شکاف رساندم. مستخدمه سه لین داخل شد. چراغی را روشن کرد، آن را روی میز گذاشت و بیرون رفت. با این ترتیب می توانستم عاشق و معشوق را به وضوح ببینم: هر دو شنلهاشان را بیرون آوردند. لباس اطلس و جواهر درخشان (متعلق) به وارن_یعنی البته هدایای خودم به او_ و اونیفورم افسری رفیقش توجهم را جلب کردند.
آن مرد را شناختم: یک ویکنت جوان عیاش، تهی مغز و فاسد بود که او را گاهی در مجامع دیده بودم. هیچگاه نفرت از او را به فکرم راه نداده بودم چون او را خیلی حقیر می دانستم. به محض این که او را شناختم دندان نیش آن مار مار حسادت، فورا شکست برای این که در همان لحظه آتش عشقم به سه لین هم خاموش شد. زنی که مرا به خاطر چنین رقیبی توانسته بود فریب بدهد ارزش آن را نداشت که با آن مرد برسر او مجادله کنم؛ فقط سزاوار سرزنش بود، سررنشی کمتر از سرزنش من که فریب او را خورده بودم .
شروع به حرف زدن کردند. گفت و گوشان کار مرا کاملا آسان کرد.
«در ایوان باقی ماندم، با خودم گفتم: « بدون شک به بودوار خواهند آمد؛ بهترست برای خودم مخفیگاهی آماده کنم. بنابراین، بعد از این که دستم را از میان پنجره رد کردم پرده را پایین کشیدم و فقط به اندازه یک روزنه کوچک باقی گذاشتم تا بتوانم داخل را ببینم. پنجره را هم بستم و فقط آن را به قدر یک شکاف باز گذاشتم تا بتوانم قول و قرارهای آهسته عاشق و معشوق را بشنوم. بعد دزدانه خودم را به صندلیم رساندم و نشستم. به محض این که نشستم آن زوج وارد ساختمان شدند. به سرعت خودم را به آن شکاف رساندم. مستخدمه سه لین داخل شد. چراغی را روشن کرد، آن را روی میز گذاشت و بیرون رفت. با این ترتیب می توانستم عاشق و معشوق را به وضوح ببینم: هر دو شنلهاشان را بیرون آوردند. لباس اطلس و جواهر درخشان (متعلق) به وارن_یعنی البته هدایای خودم به او_ و اونیفورم افسری رفیقش توجهم را جلب کردند.
آن مرد را شناختم: یک ویکنت جوان عیاش، تهی مغز و فاسد بود که او را گاهی در مجامع دیده بودم. هیچگاه نفرت از او را به فکرم راه نداده بودم چون او را خیلی حقیر می دانستم. به محض این که او را شناختم دندان نیش آن مار مار حسادت، فورا شکست برای این که در همان لحظه آتش عشقم به سه لین هم خاموش شد. زنی که مرا به خاطر چنین رقیبی توانسته بود فریب بدهد ارزش آن را نداشت که با آن مرد برسر او مجادله کنم؛ فقط سزاوار سرزنش بود، سررنشی کمتر از سرزنش من که فریب او را خورده بودم .
شروع به حرف زدن کردند. گفت و گوشان کار مرا کاملا آسان کرد.