کردن راجع به این مکان نفرت داشته ام و از آن مثل یک خانه طاعون زده فرار می کرده ام! و هنوز چقدر نفرت دارم از _»
دندانهایش را به هم فشرد و ساکت شد. پایش را که می خواست برای قدم بعدی بالا بیاورد و چکمه اش را محکم بر زمین سخت کوبید. ظاهرا طوری به شدت اسیر یک فکر نفرت انگیز شده بود که آن فکر، او را از پیش رفتن باز می داشت.
وقتی از حرکت ایستاد در سربالایی خیابان حرکت می کردیم، و عمارت در مقابلمان بود. همچنان که چشمانش متوجه کنگره ها بود طوری به آنها نگاه کرد که قبلا چنان نگاهی از او ندیده بودم و بعد هم ندیدم. به نظرم رسید که مردمک درشت چشمانش در زیر آن ابروان آبنوسی لحظه به لحظه با حرکات خاصی حالاتی چون رنج، شرم، خشم، بیقراری، نفرت و انزجار او را نشان می دهد. به آسانی نمی توانست بر تقلای درونی خود فائق بیاید؛ اما در آن موقع حالت دیگری در چشمانش مشاهده کردم که بر حالات قبلی پیروز شد: حالتی پرصلابت، بدبینانه، خودسرانه و حاکی از اراده، هیجان او را فروخواباند و ظاهر قیافه اش را مثل سنگ سخت کرد.
به سخن خود ادامه داد: «دوشیزه ایر، در طول لحظاتی که ساکت بودم داشتم به حادثه کوچکی که قبلا اتفاق افتاده بود فکر میکردم: یک روز سه لین در آنجا، کنار آن درخت آلش، ایستاده بود. مثل یکی از عجوزه های جادوگری بود که در *خلنگزار فورس* در برابر مکبث ظاهر شدند. در حالی که انگشت خود را بلند کرده بود گفت: «تو ثورنفیلد را دوست داری؟» بعدکلمات مرموزی در فضا مقابل سراسر پیش نمای عمارت، میان دو ردیف پنجره بالا و پایین، نوشت: « دوستش داشته باش اگر می توانی!»، «اگر جرأت داری دوستش داشته باش!»
«گفتم: « دوستش خواهم داشت.»، «جرأت هم دارم که دوستش بدارم» ، (با افسردگی به دنبال حرف خود افزود:) «و من بر سر قولم هستم: موانع خوشبختی، خوبی - بله، خوبی_ را از سر راهم برخواهم داشت. می خواهم مردی باشم بهتر از این که بوده ام، و بهتر از این که هستم _
دندانهایش را به هم فشرد و ساکت شد. پایش را که می خواست برای قدم بعدی بالا بیاورد و چکمه اش را محکم بر زمین سخت کوبید. ظاهرا طوری به شدت اسیر یک فکر نفرت انگیز شده بود که آن فکر، او را از پیش رفتن باز می داشت.
وقتی از حرکت ایستاد در سربالایی خیابان حرکت می کردیم، و عمارت در مقابلمان بود. همچنان که چشمانش متوجه کنگره ها بود طوری به آنها نگاه کرد که قبلا چنان نگاهی از او ندیده بودم و بعد هم ندیدم. به نظرم رسید که مردمک درشت چشمانش در زیر آن ابروان آبنوسی لحظه به لحظه با حرکات خاصی حالاتی چون رنج، شرم، خشم، بیقراری، نفرت و انزجار او را نشان می دهد. به آسانی نمی توانست بر تقلای درونی خود فائق بیاید؛ اما در آن موقع حالت دیگری در چشمانش مشاهده کردم که بر حالات قبلی پیروز شد: حالتی پرصلابت، بدبینانه، خودسرانه و حاکی از اراده، هیجان او را فروخواباند و ظاهر قیافه اش را مثل سنگ سخت کرد.
به سخن خود ادامه داد: «دوشیزه ایر، در طول لحظاتی که ساکت بودم داشتم به حادثه کوچکی که قبلا اتفاق افتاده بود فکر میکردم: یک روز سه لین در آنجا، کنار آن درخت آلش، ایستاده بود. مثل یکی از عجوزه های جادوگری بود که در *خلنگزار فورس* در برابر مکبث ظاهر شدند. در حالی که انگشت خود را بلند کرده بود گفت: «تو ثورنفیلد را دوست داری؟» بعدکلمات مرموزی در فضا مقابل سراسر پیش نمای عمارت، میان دو ردیف پنجره بالا و پایین، نوشت: « دوستش داشته باش اگر می توانی!»، «اگر جرأت داری دوستش داشته باش!»
«گفتم: « دوستش خواهم داشت.»، «جرأت هم دارم که دوستش بدارم» ، (با افسردگی به دنبال حرف خود افزود:) «و من بر سر قولم هستم: موانع خوشبختی، خوبی - بله، خوبی_ را از سر راهم برخواهم داشت. می خواهم مردی باشم بهتر از این که بوده ام، و بهتر از این که هستم _
- forres