پیاده شدن از کالسکه از شکاف دامن لباسش بیرون زد، شناختم. همچنان که از نرده ایوان به پایین خم شده بودم می خواستم زمزمه کنان بگویم *فرشته من*، البته با لحنی که فقط گوش عشاق می تواند بشنود، اما در این موقع شبح شخصی را دیدم که پشت سر او از داخل کالسکه پایین پرید. او هم خودش را با شنلی پوشانده بود اما وقتی پایش را به زمین گذاشت متوجه شدم که پاشنه کفشش مهمیز دارد، و کلاهی هم سرش بود. از در کالسکه رو مهمانخانه وارد شدند.
«تا حالا احساس حسادت نکرده اید، دوشیزه ایر، اینطور نیست؟ البته که چنین احساسی نداشته اید. لازم نیست از شما بپرسم چون هیچوقت عاشق نشده اید. هنوز فرصت دارید که هر دوی اینها را تجربه کنید؛ حالا روحتان خوابیده. برای بیدار کردنش باید یک ضربه ناگهانی به آن وارد بشود. تصور میکنید جریان تمام هستی به آرامی جریانی است که شما از اول جوانیتان تا حالا حس کرده اید. شما که با چشمهای بسته و گوشهای پنبه آغشته در این جریان، شناورید نه صخره های نوک تیزی را می بینید که در دوردست در بستر سیل واقع شده و نه صدای غرش امواج بزرگ را که به پایۀ آن صخره ها می خورند، می شنوید. اما من به شما می گویم و می توانید این حرفم را یادداشت کنید_ که یک روزی به معبر پر از پرتگاه آبراهه خواهید رسید و متوجه خواهید شد که تمام جریان زندگی در اثر برخورد با تندآبها و موانع خطرناک، جوش و خروشها و همهمه ها درهم شکسته و نابود می شود؛ و شما در نتیجه اصابت با صخره های نوک تیز خرد و خمیر می شوید، و یا شاه موجی شما را بالا می برد و وارد جریان آرامتری میکند_ همچنانکه الان من این وضع را دارم.»
«امروز را دوست دارم؛ آسمان سربی را دوست دارم؛ گرفتگی و سکوت جهان را در زیر این سقف سرد و خشک دوست دارم. از ثورنفیلد خوشم می آید: از قدمت آن، دنج بودن آن، درختهای اقاقیا و انواع دیگر درختهایش؛ نمای خاکستری رنگ آن و چند ردیف پنجرۀ تیره اش که آن گنبد فلزی را منعکس می کنند، همه اینها را دوست دارم، و در عین حال، تا الان چقدر از فکر
«تا حالا احساس حسادت نکرده اید، دوشیزه ایر، اینطور نیست؟ البته که چنین احساسی نداشته اید. لازم نیست از شما بپرسم چون هیچوقت عاشق نشده اید. هنوز فرصت دارید که هر دوی اینها را تجربه کنید؛ حالا روحتان خوابیده. برای بیدار کردنش باید یک ضربه ناگهانی به آن وارد بشود. تصور میکنید جریان تمام هستی به آرامی جریانی است که شما از اول جوانیتان تا حالا حس کرده اید. شما که با چشمهای بسته و گوشهای پنبه آغشته در این جریان، شناورید نه صخره های نوک تیزی را می بینید که در دوردست در بستر سیل واقع شده و نه صدای غرش امواج بزرگ را که به پایۀ آن صخره ها می خورند، می شنوید. اما من به شما می گویم و می توانید این حرفم را یادداشت کنید_ که یک روزی به معبر پر از پرتگاه آبراهه خواهید رسید و متوجه خواهید شد که تمام جریان زندگی در اثر برخورد با تندآبها و موانع خطرناک، جوش و خروشها و همهمه ها درهم شکسته و نابود می شود؛ و شما در نتیجه اصابت با صخره های نوک تیز خرد و خمیر می شوید، و یا شاه موجی شما را بالا می برد و وارد جریان آرامتری میکند_ همچنانکه الان من این وضع را دارم.»
«امروز را دوست دارم؛ آسمان سربی را دوست دارم؛ گرفتگی و سکوت جهان را در زیر این سقف سرد و خشک دوست دارم. از ثورنفیلد خوشم می آید: از قدمت آن، دنج بودن آن، درختهای اقاقیا و انواع دیگر درختهایش؛ نمای خاکستری رنگ آن و چند ردیف پنجرۀ تیره اش که آن گنبد فلزی را منعکس می کنند، همه اینها را دوست دارم، و در عین حال، تا الان چقدر از فکر
Mon ange<br /> Croquant