هوسبازان دیگر _همانطور که استحقاقش را داشتم_ گرفتار شدم. از قضا یک شب که سه لین انتظار ملاقات مرا نداشت به دیدنش رفتم. از مهمانخانه خارج شده بود.شب گرمی بود و من از پرسه زدن در خیابانهای پاریس خسته شده بودم بنابراین دربودوار نشستم.ازتنفس هوایی که تازه آن زن باعطر خودش آن را تقدیس کرده بود خوشحال بودم. نه، مبالغه میکنم؛ اصلا فکر نمی کردم که بوی خوش تقدیس از او به مشام می رسد؛ بهترست بگویم نوعی عطر بخور مشک و عنبر از او به جا مانده بود و نه عطر مقدس. از انواع بوهای تند گلهای گرمخانه و اسانسهای افشان داشتم خفه می شدم. با خودم گفتم. بهترست پنجره را باز کنم و توی ایوان بنشینم. مهتاب بود و چراغ گاز هم اطراف را روشن میکرد. شب خیلی آرام و ساکتی بود. یکی دو صندلی در ایوان گذاشته بودند. نشستم و سیگار برگی به لب گذاشتم الان هم می خواهم یک سیگار بکشم، البته با اجازه شما.مدت کوتاهی ساکت شد: سیگاری آماده و روشن کرد. آن را به لب گذاشت و در آن هوای خنک شبانه بوی عطر سیگار برگ هاوانا در اطراف پیچید. بعد آن مرد به سخن خود چنین ادامه داد: .
در آن روزها من خیلی شیرینی دوست داشتم، دوشیزه ایر. از کامفتهای شکلاتی *کروکوان* خوشم می آمد (مرا ببخشید که کلمات بیگانه به کار می برم) متناوبا پکی به سیگار می زدم و کامفت می خوردم. در ضمن خیابانهای پرزرق و برق را تماشا می کردم و می دیدم که کالسکه های مجلل در خیابانهای مطابق سبک آن عصر که به نمایشخانه مجاور مهمانخانه منتهی می شدند، حرکت میکنند. در این موقع کالسکه کوچک قشنگی که یک جفت اسب زیبای انگیسی آن را می کشیدند و در روشنایی خیره کننده شهر کاملا مشخص بود، نزدیک شد. آن را شناختم؛ همان « درشکه» ای بود که به سه لین هدیه کرده بودم. آن زن داشت به خانه برمی گشت. البته همچنان که به نرده های آهنی ایوان تکیه داده بودم قلبم با بیصبری می تپید. همانطور که انتظار داشتم، کالسکه جلوی در مهمانخانه متوقف شد. «شعله» ام پیاده شد. («شعله» اصطلاح معروفی است که برای معشوقه های اپرایی به کار می رفت). با این که شنلی به خودش پیچیده بود فورا او را از پاهای کوچکش که موقع
در آن روزها من خیلی شیرینی دوست داشتم، دوشیزه ایر. از کامفتهای شکلاتی *کروکوان* خوشم می آمد (مرا ببخشید که کلمات بیگانه به کار می برم) متناوبا پکی به سیگار می زدم و کامفت می خوردم. در ضمن خیابانهای پرزرق و برق را تماشا می کردم و می دیدم که کالسکه های مجلل در خیابانهای مطابق سبک آن عصر که به نمایشخانه مجاور مهمانخانه منتهی می شدند، حرکت میکنند. در این موقع کالسکه کوچک قشنگی که یک جفت اسب زیبای انگیسی آن را می کشیدند و در روشنایی خیره کننده شهر کاملا مشخص بود، نزدیک شد. آن را شناختم؛ همان « درشکه» ای بود که به سه لین هدیه کرده بودم. آن زن داشت به خانه برمی گشت. البته همچنان که به نرده های آهنی ایوان تکیه داده بودم قلبم با بیصبری می تپید. همانطور که انتظار داشتم، کالسکه جلوی در مهمانخانه متوقف شد. «شعله» ام پیاده شد. («شعله» اصطلاح معروفی است که برای معشوقه های اپرایی به کار می رفت). با این که شنلی به خودش پیچیده بود فورا او را از پاهای کوچکش که موقع