پرنده عجیب که از وراء میله های تنگ هم چسبیده یک قفس به بیرون نگاه می کند، جلب می شود: یک اسیر سرزنده، بیقرار و با اراده در آنجاست. کافی است فقط آزاد بشود تا پرواز کند و به ابرها برسد. می بینم هنوز مایل به رفتن هستید »
- «ساعت نه شده، آقا .»
- «مهم نیست. یک دقیقه صبر کنید؛ آدل هنوز آماده رفتن به رختخواب نیست. این وضع نشستن من که پشتم به بخاری و رویم به طرف اطاق است به من امکان می دهد که بتوانم همه جا را ببینم : در اثناء گفت و گو با شما آدل را نگاه میکردم (برای خودم دلایلی دارم که دقیقا به فکر وضع تحصیل او باشم. این دلایل را احتمالا، نه، حتما، روزی برای شما شرح خواهم داد)؛ آدل ده دقیقه قبل یک دست لباس ابریشمی صورتی رنگ کوچک از جعبه اش بیرون آورد. همچنان که آن را باز می کرد صورتش از وجد می درخشید و وجودش یکپارچه طنازی شده بود. با صدای بلند گفت:
*"Il faut que je l'essaie! et à I 'instant même!"*
و به سرعت از اطاق بیرون رفت. الان پیش سوفی است و دارد ترتیب لباسش را می دهد. تا چند دقیقه دیگر به اطاق برمی گردد؛ و من می دانم چه چیزی خواهم دید: تصویر کوچکی از سه لین وارن در موقع ورود به صحنه ... اما این مهم نیست. با این حال، احساسات بسیار ظریف من نزدیک است به اوج هیجان برسد. بله، من چنین پیشگویی می کنم. حالا صبر کنید تا ببینید این پیشگویی چطور تحقق پیدا می کند.»
طولی نکشید که صدای تپ تپ پاهای کوچک آدل در تالار را شنیدم. وقتی وارد شد دیدم به همان صورتی است که قیم او پیش بینی کرده بود: لباس اطلس گلگون خیلی کوتاه. دامنش به اندازه ای بود که می شد آن را بالا جمع کرد. این لباس را به جای لباس قهوه ای چند دقیقه ای قبلش پوشیده بود. نیمتاجی از غنچه های گل رز در بالای پیشانیش دیده می شد. یک جفت جوراب ابریشمین و یک جفت صندل کوچک از اطلس سفید هم پاهایش را پوشانده بود.
در حالی که جست و خیز کنان جلو می آمد با صدای بلند گفت:
- «ساعت نه شده، آقا .»
- «مهم نیست. یک دقیقه صبر کنید؛ آدل هنوز آماده رفتن به رختخواب نیست. این وضع نشستن من که پشتم به بخاری و رویم به طرف اطاق است به من امکان می دهد که بتوانم همه جا را ببینم : در اثناء گفت و گو با شما آدل را نگاه میکردم (برای خودم دلایلی دارم که دقیقا به فکر وضع تحصیل او باشم. این دلایل را احتمالا، نه، حتما، روزی برای شما شرح خواهم داد)؛ آدل ده دقیقه قبل یک دست لباس ابریشمی صورتی رنگ کوچک از جعبه اش بیرون آورد. همچنان که آن را باز می کرد صورتش از وجد می درخشید و وجودش یکپارچه طنازی شده بود. با صدای بلند گفت:
*"Il faut que je l'essaie! et à I 'instant même!"*
و به سرعت از اطاق بیرون رفت. الان پیش سوفی است و دارد ترتیب لباسش را می دهد. تا چند دقیقه دیگر به اطاق برمی گردد؛ و من می دانم چه چیزی خواهم دید: تصویر کوچکی از سه لین وارن در موقع ورود به صحنه ... اما این مهم نیست. با این حال، احساسات بسیار ظریف من نزدیک است به اوج هیجان برسد. بله، من چنین پیشگویی می کنم. حالا صبر کنید تا ببینید این پیشگویی چطور تحقق پیدا می کند.»
طولی نکشید که صدای تپ تپ پاهای کوچک آدل در تالار را شنیدم. وقتی وارد شد دیدم به همان صورتی است که قیم او پیش بینی کرده بود: لباس اطلس گلگون خیلی کوتاه. دامنش به اندازه ای بود که می شد آن را بالا جمع کرد. این لباس را به جای لباس قهوه ای چند دقیقه ای قبلش پوشیده بود. نیمتاجی از غنچه های گل رز در بالای پیشانیش دیده می شد. یک جفت جوراب ابریشمین و یک جفت صندل کوچک از اطلس سفید هم پاهایش را پوشانده بود.
در حالی که جست و خیز کنان جلو می آمد با صدای بلند گفت:
باید آن را امتحان کنم.... فورا؛