نام کتاب: جین ایر
– «پس، انشاء الله که درست باشد.» این جمله را در حال برخاستن گفتم چون ادامه این گفت وگو را که تماما برایم مبهم بود بی فایده می دانستم و، علاوه براین، متوجه شدم که شخصیت شخص طرف گفت وگویم فراتر از پذیرش نفوذ من یا دست کم فراتر از قدرت فعلی آن است، و همینطور احساس تزلزل می کردم یعنی احساس حالت مبهمی از عدم ایمنی داشتم که با محکومیت به جهل توأم بود.
- «کجا می خواهید بروید؟ »
- «آدل را بخوابانم؛ از وقت خوابش گذشته.»
- «شما از من می ترسید چون مثل یک *ابوالهول* حرف می زنم.»
- بیانتان مبهم است، اقا؛ هر چندگیج شده ام اما نمی ترسم.»
- «قطعا می ترسید؛ خود پسندیتان از خطا می ترسد.»
- «به این مفهوم که می گویید قطعا می ترسم چون نمی خواهم راجع به موضوعات بیمعنی حرف بزنم.»
- «اگر بترسید با چنان شیوه جدی و آرامی می ترسید که مرا به اشتباه می اندازید. آیا هیچوقت نمی خندید، دوشیزه ایر؟ برای جواب دادن به خودتان زحمت ندهید می دانم به ندرت می خندید اما می توانید خیلی با نشاط بخندید. باور کنید که شما طبیعتا عبوس نیستید همچنان که من طبیعتا بد نیستم. آثار سختگیریهای لووود هنوز تا اندازه ای در وجودتان هست. بر قیافه شما اثر گذاشته، صداتان را آهسته کرده و به اعضای صورتتان حالت انقباض داده. در نتیجه می ترسید از این که در حضور یک مرد و یک برادر یا یک پدر، یا ارباب و یا هر چه می خواهید اسمش را بگذارید_ بله می ترسید از این که با حالت خیلی شادی تبسم کنید، خیلی آزادانه حرف بزنید یا سریعتر حرکت کنید اما فکر میکنم به موقع یاد خواهید گرفت که با من طبیعی باشید درست مثل من که برایم غیرممکن است با شما به طرز قراردادی رفتار کنم ؛ آن وقت نگاهها و حرکاتتان نشاط، چالاکی و تنوعی بیشتر از این که الان جرأت ابرازش را دارید، نشان خواهند داد. من گاهگاهی توجهم به چشمهای نوعی
ابوالهول ( ,sphinx ) در اساطیر یونانی نام یکی از دیوهاست که بدنش به شکل شیر بالدار و سرش زن بود. این موجود افسانه ای روی صخره ای نزدیک شهر تب (thebes) زندگی می کرد. از هر کسی که از آنجا رد می شد معمایی می پرسید و اگر آن شخص نمی توانست جواب دهد او را میکشت و...م.

صفحه 193 از 649