نام کتاب: جین ایر
زیبایی اجازه ورود به قلبم را می خواهد باید به او راه بدهم.»
- «به آن اطمینان نکنید، آقا، فرشته واقعی نیست.»
- «دوباره از همان حرفها؛ شما از کجا می دانید؟ با چه قدرت درکی می خواهید نشان بدهید که می توانید میان یک فرشته آتشین رانده شده از دوزخ و یک پیام آور ملکوت ابدی، میان یک راهنما و یک اغواگر فرق بگذارید؟»
- «این را از ظاهر حالتان فهمیدم؛ وقتی گفتید آن افکار دوباره برگشته قیافه تان خیلی گرفته بود. یقین دارم که اگر به آن گوش بدهید شما را گرفتار وضع بدتری خواهد کرد.»
- «نه، به هیچ وجه اینطور نیست - حامل دلپذیرترین پیام دنیاست. و اما راجع به بقیه حرفتان، شما محافظ وجدان من نیستید بنابراین خودتان را ناراحت نکنید. بیا داخل شو، زیبای سرگردان!» این جمله آخر را طوری گفت که گویا دارد با یک شخص خیالی حرف می زند که جز خودش کس دیگری نمی تواند آن را ببیند. بعد، دستهایش را که نیمه باز بود روی سینه اش طوری به هم جمع کرد که گفتی آن مخاطب نامرئی را در آغوش گرفته.
دوباره خطاب به من ادامه داد: «حالا، آن زائر را، که حقیقتاً معتقدم یک وجود تغییر قیافه یافته است، در درونم پذیرفته ام. الان مرا مشمول لطف خودش کرده. قلبم که گورستان بود از این به بعد یک معبد خواهد شد.»
- «حقیقتش را بگویم، آقا، من از منظورتان اصلا سر در نمی آورم. نمی توانم از این گفت و گو چیزی درک کنم برای این که از سطح فکر من خیلی بالاترست. فقط یک چیز را می دانم : آنطور که میل دارید خوب باشید نیستید، و از این نقص خودتان متأسف اید. چیز دیگری که از گفته هاتان می توانم درک کنم این است که شما اشاره کردید داشتن یک ذهن مغشوش مایه هلاک ابدی است. به نظر من اینطور می رسد که اگر سخت تلاش کنید در موقع خودش این امکان را پیدا خواهید کرد که به شخص دلخواهتان تبدیل بشوید، و اگر از همین امروز با اراده قوی به اصلاح افکار و اعمالتان شروع کنید در ظرف چند سال گنجینه ای از اندیشه های نو و پاک خواهید داشت که با تمام وجود دلبسته آنها خواهید بود.»

صفحه 191 از 649