نام کتاب: جین ایر
نمی خواستم اینطور باشم:
- «علاقه دارم که اگر بتوانم شما را سرگرم کنم، آقا، کاملا علاقه دارم. اما نمی توانم موضوعی پیشنهاد کنم برای این که چطور می توانم بفهمم چه چیزی برای شما جالب خواهد بود؟ از من سؤال کنید و من در جواب دادن به سؤالات شما حداکثر سعی خودم را خواهم کرد.»
- «در این صورت، قبل از هر چیز، آیا این حرف مرا قبول دارید که من حق دارم نسبت به شما، به دلیلی که گفتم، تا حدی مثل یک بزرگتر و شاید گاهی اصلاحگرانه رفتار کنم چون سن و سالم آنقدر هست که در حکم پدرتان باشم. علاوه بر این، از معاشرت با بسیاری از آدمها از میان ملتها و اقوام تجارب مختلفی کسب کرده ام و بیشتر از نصف کره زمین را زیر پا گذاشته ام در حالی که شما با اشخاص معدودی فقط در چهار دیواری یک خانه زندگی کرده اید؟»
- «هر طور میل شماست، آقا.»
- «این جواب من نیست یا بهتر بگویم خیلی از روی خشم است چون جواب خیلی سربالایی است. صریح جواب بدهید.»
- «فکر نمی کنم، آقا، که شما حق داشته باشید به من دستور بدهید فقط به این علت که سنتان از من بیشترست، یا چون قسمت بیشتر دنیا را دیده اید. ادعای برتری شما بستگی دارد به این که شما از عمرتان و از تجاربتان چطور استفاده کرده باشید!»
- «هوم! حاضر جواب شده اید. اما من این را اجازه نخواهم داد چون می بینم با وضع من اصلا مناسب نیست برای این که من از این دو موردی که گفتید استفاده، نه بد، اما متفاوتی کرده ام. این موضوع برتری را هم که کنار بگذاریم شما باز هم باید موافق باشید که هرچند گاه یک بار، بدون اوقات تلخی یا رنجش دستورهای مرا که با لحن آمرانه ای ادا می شود بپذیرید باشد؟»
تبسم کردم. در دل گفتم آقای راچستر شخص عجیبی است. ظاهرا فراموش کرده که در قبال این دستورهای خود سالی سی لیره به من می دهد.
فورا متوجه این لبخند زودگذر من شده گفت: «لبخند خیلی خوبی

صفحه 186 از 649