از شما حرف بیرون بیاورم یعنی چیزهای بیشتری راجع به شما بدانم خوشحال خواهم شد؛ بنابراین، حرف بزنید.»
به جای حرف زدن لبخند زدم و این لبخند نه از روی خوشنودی بود و نه تسلیم.
مصرانه گفت: «حرف بزنید.»
- «راجع به چه چیزی آقا؟»
- «راجع به هر چه دوست دارید. هم انتخاب موضوع و هم طرز بیان آن را به خودتان واگذار میکنم.»
همچنان نشسته بودم و هیچ حرفی نمی زدم. با خود گفتم: «اگر انتظار دارد فقط به خاطر این که گفت و گویی شده باشد و من نزد او خودنمایی کنم متوجه خواهد شد آدم مناسبی را برای چنین منظوری انتخاب نکرده.
- «ساکت اید، دوشیزه ایر.»
بازهم سکوت کردم. سر خود را کمی به طرف من خم کرد و گفتی می خواهد با یک نگاه پرشتاب به داخل چشمان من نفوذ کند گفت: «لجوج؟ و رنجیده خاطر. آه، درست است. من تقاضایم را به صورت نامعقول و تقریبا اهانت آمیزی زبان آوردم، دوشیزه ایر. معذرت می خواهم. خلاصه یک بار و برای همیشه بگویم که نمی خواهم با شما مثل یک آدم کوچک رفتار
کنم؛ یعنی (حرف خود را اصلاح کرد) من فقط به دلیل بیست سال تفاوت سنی و یک قرن جلو بودن به لحاظ تجربه خودم را از شما بزرگتر می دانم.. در این مورد من محق هستم ؛ به قول آدل
*etj'y tiens*
و به علت داشتن این تفوق، و فقط این تفوق، است که از شما می خواهم حالا کمی حرف بزنید، و افکار مرا در جهت دیگری سوق بدهید چون این افکار آزارنده در یک گوشه مغزم خانه کرده مثل یک میخ زنگ زده دارد آنجا را می ساید و خورده خورده از بین می برد.»
راضی شده بود توضیح بدهد و تقریبا پوزش بخواهد. حس کردم که نسبت به این حالت فروتنی و ملایمت او بی اعتنا نیستم، و ظاهرا هم
به جای حرف زدن لبخند زدم و این لبخند نه از روی خوشنودی بود و نه تسلیم.
مصرانه گفت: «حرف بزنید.»
- «راجع به چه چیزی آقا؟»
- «راجع به هر چه دوست دارید. هم انتخاب موضوع و هم طرز بیان آن را به خودتان واگذار میکنم.»
همچنان نشسته بودم و هیچ حرفی نمی زدم. با خود گفتم: «اگر انتظار دارد فقط به خاطر این که گفت و گویی شده باشد و من نزد او خودنمایی کنم متوجه خواهد شد آدم مناسبی را برای چنین منظوری انتخاب نکرده.
- «ساکت اید، دوشیزه ایر.»
بازهم سکوت کردم. سر خود را کمی به طرف من خم کرد و گفتی می خواهد با یک نگاه پرشتاب به داخل چشمان من نفوذ کند گفت: «لجوج؟ و رنجیده خاطر. آه، درست است. من تقاضایم را به صورت نامعقول و تقریبا اهانت آمیزی زبان آوردم، دوشیزه ایر. معذرت می خواهم. خلاصه یک بار و برای همیشه بگویم که نمی خواهم با شما مثل یک آدم کوچک رفتار
کنم؛ یعنی (حرف خود را اصلاح کرد) من فقط به دلیل بیست سال تفاوت سنی و یک قرن جلو بودن به لحاظ تجربه خودم را از شما بزرگتر می دانم.. در این مورد من محق هستم ؛ به قول آدل
*etj'y tiens*
و به علت داشتن این تفوق، و فقط این تفوق، است که از شما می خواهم حالا کمی حرف بزنید، و افکار مرا در جهت دیگری سوق بدهید چون این افکار آزارنده در یک گوشه مغزم خانه کرده مثل یک میخ زنگ زده دارد آنجا را می ساید و خورده خورده از بین می برد.»
راضی شده بود توضیح بدهد و تقریبا پوزش بخواهد. حس کردم که نسبت به این حالت فروتنی و ملایمت او بی اعتنا نیستم، و ظاهرا هم
*من روی قولم هستم.