نام کتاب: جین ایر
آیا از قیافه من خوشتان نمی آید؟»
یک دسته موی مشکی را که به طور افقی روی پیشانیش جمع شده بود بالا زد و پیشانی متفکر خود را در معرض دید من قرار داد؛ در علامت جایی که در مغز کانون دلپذیر خیرخواهی است کمبود شدیدی مشاهده می شد.
- «خوب، خانم، آیا من یک احمقم؟»
- «به هیچ وجه، آقا. شاید اگر متقابلا از شما سؤالی بکنم آن را حمل بر گستاخی من بکنید؛ سؤال من این است که آیا شما یک شخص مردم دوست هستید؟»
- «باز هم! باز هم یک ضربه زیرکانه دیگر آن هم در موقعی که وانمود میکند مشغول نوازش من است؛ و علتش هم این است که من گفتم مصاحبت کودکان و پیرزنان را (این را آهسته بگویم!) دوست ندارم. نه، خانم جوان، من مردم دوست، به مفهومی کلی کلمه، نیستم اما برای خودم وجدانی دارم.» وقتی این را میگفت به آن نقاطی از سرش اشاره می کرد که گفته می شود در مغز کانون این استعدادست، و خوشبختانه، از نظر او، به حد کافی واضح بودند. در واقع، قسمت مشخصی از بالای سر خود را نشان می داد: «و، علاوه بر این، زمانی بود که من خوش قلبی ساده لوحانه ای داشتم. وقتی به سن شما بودم یک آدم خیلی احساساتی به حساب می آمدم. طرفدار بی پناهان، گرسنگان و بیچارگان بودم. اما از آن زمان تا کنون ثروت به من رو آورده، حتی می توانم بگویم که مرا در پنجه های خودش گرفتار کرده، و حالا دلم را به این خوش میکنم که یک شخص استوار و مثل لاستیک سفت هستم؛ نفوذ ناپذیرم اما در عین حال هنوز هم در ساختمان سفت و سخت وجودم یکی دو رخنه پیدا می شود، و در وسط این توده سخت یک نقطه حساس و انعطاف پذیر وجود دارد. بله، آیا با این اوصاف امیدی برای من هست؟»
«امید به چه چیزی، آقا؟»
- «امید به تغییر پیدا کردن دوباره من از لاستیک سخت به گوشت و پوست و رگ و پی؟»
با خودم گفتم: «قطعا خیلی شراب نوشیده» ؛ درماندم که به این سؤال

صفحه 183 از 649