آقای راچستر به سخنان خود چنین ادامه داد: «من نقش یک میزبان خوب را ایفا کردم یعنی مهمانهایم هر کدام سرشان را به نحوی با یک دیگر گرم کردم. حالا باید آزاد باشم و به کار خوشایند خودم بپردازم. صندلیتان را باز هم کمی نزدیکتر من بکشید، دوشیزه ایر شما خیلی عقب نشسته اید و من نمی توانم شما را ببینم مگر این که وضع نشستن خودم را روی این صندلی راحتی تغییر بدهم و البته نمی خواهم این کار را بکنم.»
کاری را که خواسته بود انجام دادم هر چند بیشتر دوست داشتم که در فاصله دورتری باشم؛ اما شیوه دستور دادن آقای راچستر طوری بود که اطاعت کردن فوری از او عادی و بدیهی به نظر می آمد.
همانطور که گفتم، در اطاق غذاخوری بودیم: چلچراغ، که آن را برای صرف شام روشن کرده بودند، اطاق را مثل یک شب جشن غرق در نور ساخته بود، بخاری بزرگ با آتش سرخ و روشن می سوخت. سراسر پنجره بلند و طاقنمایی که از آن بلندتر بود با پرده های ارغوانی پوشیده شده بودند. آرامش کامل حکمفرما بود فقط صدای وراجی نجواگونه آدل شنیده می شد (چون جرأت نداشت بلند حرف بزند) و هچنین صدای قطرات باران زمستانی که به شیشه های پنجره می خورد فواصل سکوت آدل را پر میکرد.
آقای راچستر، همچنان که روی صندلی اطلس پوش خود نشسته بود ظاهرش با آنچه قبلا دیده بودم فرق داشت: خیلی عبوس نبود - کمتر گرفته به نظر می رسید. لبخندی به لب داشت، و چشمانش می درخشید؛ مطمئن نبودم که علت آن نوشیدن شراب است یا نه، اما فکر میکنم خیلی احتمال داشت. خلاصه، در حالت بعد از صرف غذای خود بود: در حال گشاده رویی و ملایمت بیشتر، و همینطور تن آسایی بیشتری از انعطاف ناپذیری و بی مهری صبح. با این حال، تا حد خیلی زیادی جدی هم به نظر می رسید. سر خود را به پشتی بالا آمده صندلیش تکیه داده و چهره سنگ خارا گونه و چشمان درشت سیاه خود را متوجه نور و آتش بخاری ساخته بود. بله، چشمان درشت سیاه و در عین حال، بسیار زیبایی داشت، و گاهی نوعی تغییر در اعماق آن خوانده می شد که اگر هم ملایمت نبود دست کم نمودار چنین حالتی بود.
دو دقیقه ای مشغول نگاه کردن به آتش بود و در همین اثنا من هم
کاری را که خواسته بود انجام دادم هر چند بیشتر دوست داشتم که در فاصله دورتری باشم؛ اما شیوه دستور دادن آقای راچستر طوری بود که اطاعت کردن فوری از او عادی و بدیهی به نظر می آمد.
همانطور که گفتم، در اطاق غذاخوری بودیم: چلچراغ، که آن را برای صرف شام روشن کرده بودند، اطاق را مثل یک شب جشن غرق در نور ساخته بود، بخاری بزرگ با آتش سرخ و روشن می سوخت. سراسر پنجره بلند و طاقنمایی که از آن بلندتر بود با پرده های ارغوانی پوشیده شده بودند. آرامش کامل حکمفرما بود فقط صدای وراجی نجواگونه آدل شنیده می شد (چون جرأت نداشت بلند حرف بزند) و هچنین صدای قطرات باران زمستانی که به شیشه های پنجره می خورد فواصل سکوت آدل را پر میکرد.
آقای راچستر، همچنان که روی صندلی اطلس پوش خود نشسته بود ظاهرش با آنچه قبلا دیده بودم فرق داشت: خیلی عبوس نبود - کمتر گرفته به نظر می رسید. لبخندی به لب داشت، و چشمانش می درخشید؛ مطمئن نبودم که علت آن نوشیدن شراب است یا نه، اما فکر میکنم خیلی احتمال داشت. خلاصه، در حالت بعد از صرف غذای خود بود: در حال گشاده رویی و ملایمت بیشتر، و همینطور تن آسایی بیشتری از انعطاف ناپذیری و بی مهری صبح. با این حال، تا حد خیلی زیادی جدی هم به نظر می رسید. سر خود را به پشتی بالا آمده صندلیش تکیه داده و چهره سنگ خارا گونه و چشمان درشت سیاه خود را متوجه نور و آتش بخاری ساخته بود. بله، چشمان درشت سیاه و در عین حال، بسیار زیبایی داشت، و گاهی نوعی تغییر در اعماق آن خوانده می شد که اگر هم ملایمت نبود دست کم نمودار چنین حالتی بود.
دو دقیقه ای مشغول نگاه کردن به آتش بود و در همین اثنا من هم