را به روی یک نیمکت راحتی رسانده و در این موقع مشغول باز کردن نخ جعبه بود. بعد از رفع این مانع و برداشتن چند ورقه پوشش نقره فام از روی محتویات جعبه با خوشحالی فریاد کشید: *!Oh ciel! Que c ' est beau* و بعد در حالت تفکر و جذبه نشاط آمیزی ساکت باقی ماند.
در این موقع ارباب از روی صندلی خود نیم خیز شد و به طرف در، که من نزدیک آن ایستاده بودم، نگاه کرده، پرسید : «دوشیزه ایر آنجاست؟ اوہ! بله. بیایید جلوی اینجا بنشینید.» یک صندلی نزدیک مبل خود کشید، و به دنبال پرسش خود گفت: «من علاقه ای به حرف زدن بچه ها ندارم؛ چون مرد بزرگ سال عزبی هستم از زبان کودکانه آنها لذتی نمی برم. گذراندن تمام شب و نزدیک او نشستن برایم قابل تحمل نخواهد بود. صندلیتان را اینقدر از من دور نکنید، دوشیزه ایر. درست همانجایی که من آن را گذاشته ام بنشینید، البته، لطفاً. این تشریفات را کنار بگذارید! من دائما آنها را فراموش میکنم؛ و به خصوص به خانمهای پیر ساده مبادی آداب هم توجهی ندارم. البته، بانوی پیر خودم را نباید از نظر دور داشته باشم؛ نادیده گرفتن او بیفایده است. یک فرفاکس است یا بهتر بگویم با یک فرفاکس ازدواج کرده و می گویند خون از آب غلیظ ترست.»
زنگ زد و پیام دعوتی برای خانم فرفاکس فرستاد، و او کمی بعد در حالی که زنبیل بافتنی خود را در دست داشت وارد اطاق شد.
- «سلام، خانم. برای یک امر خیر دنبال شما فرستادم: به آدل قدغن کرده ام که راجع به سوغاتهایش با من حرف نزند، و از بس ذوق میکند دارد می ترکد. لطفی کنید و خطر و طرف گفت و گوی او بشوید، این کار خیرخواهانه ترین کاری است که تاکنون انجام داده اید.»
آدل در واقع به محض دیدن خانم فرفاکس او را به نیمکت راحت خود احضار کرد و فورا دامن او را با محتویات چینی، عاج و مومی boite خود پر ساخت. ضمن این که آنها را در دامن آن زن می ریخت می کوشید با انگلیسی شکسته بسته ای که تا آن زمان یاد گرفته بود با شور و شوق زیادی راجع به آنها برای او توضیح دهد.
در این موقع ارباب از روی صندلی خود نیم خیز شد و به طرف در، که من نزدیک آن ایستاده بودم، نگاه کرده، پرسید : «دوشیزه ایر آنجاست؟ اوہ! بله. بیایید جلوی اینجا بنشینید.» یک صندلی نزدیک مبل خود کشید، و به دنبال پرسش خود گفت: «من علاقه ای به حرف زدن بچه ها ندارم؛ چون مرد بزرگ سال عزبی هستم از زبان کودکانه آنها لذتی نمی برم. گذراندن تمام شب و نزدیک او نشستن برایم قابل تحمل نخواهد بود. صندلیتان را اینقدر از من دور نکنید، دوشیزه ایر. درست همانجایی که من آن را گذاشته ام بنشینید، البته، لطفاً. این تشریفات را کنار بگذارید! من دائما آنها را فراموش میکنم؛ و به خصوص به خانمهای پیر ساده مبادی آداب هم توجهی ندارم. البته، بانوی پیر خودم را نباید از نظر دور داشته باشم؛ نادیده گرفتن او بیفایده است. یک فرفاکس است یا بهتر بگویم با یک فرفاکس ازدواج کرده و می گویند خون از آب غلیظ ترست.»
زنگ زد و پیام دعوتی برای خانم فرفاکس فرستاد، و او کمی بعد در حالی که زنبیل بافتنی خود را در دست داشت وارد اطاق شد.
- «سلام، خانم. برای یک امر خیر دنبال شما فرستادم: به آدل قدغن کرده ام که راجع به سوغاتهایش با من حرف نزند، و از بس ذوق میکند دارد می ترکد. لطفی کنید و خطر و طرف گفت و گوی او بشوید، این کار خیرخواهانه ترین کاری است که تاکنون انجام داده اید.»
آدل در واقع به محض دیدن خانم فرفاکس او را به نیمکت راحت خود احضار کرد و فورا دامن او را با محتویات چینی، عاج و مومی boite خود پر ساخت. ضمن این که آنها را در دامن آن زن می ریخت می کوشید با انگلیسی شکسته بسته ای که تا آن زمان یاد گرفته بود با شور و شوق زیادی راجع به آنها برای او توضیح دهد.
*اوه، خدایا! چقدر قشنگ است!