نام کتاب: جین ایر
به خانم فرفاکس گفت: «خانم فرفاکس، اینها را روی آن میز دیگر بگذارید و با آدل تماشا کنید.» بعد مرا یک لحظه نگاه کرد و گفت: «دوباره روی صندلیتان بنشینید و به سؤالهای من جواب بدهید. می دانم این تصویرها کار یک نفرست؛ آیا آن یک نفر شما هستید؟»
- «بله.»
- «چه موقع فرصت پیدا کردید آنها را بکشید؟ خیلی وقت لازم داشته اند، و مقداری هم فکر.»
- «آنها را در دو تعطیلی اخیر در لووود که کار دیگری نداشتم کشیده ام.»
- «از روی چه چیزی کشیدید؟»
- «از مغز خودم.»
- «از مغز شخصی که همین حالا مقابل خودم می بینم؟»
- «بله، آقا.»
- «آیا در داخل این مغز از این نوع چیزها باز هم هست؟»
- «فکر میکنم باز هم هست؛ امیدوارم بهتر از اینها هم باشد.»
تصویرها را در مقابل خود پهن کرد، و دوباره آنها را یکی پس از دیگری با دقت معاینه کرد.
و حالا، خواننده [عزیز]، در اثنائی که او سخت مشغول بررسی تصاویرست موضوع آن سه تصویر را برایت می گویم. اما قبل از آن، باید مقدمتا بگویم که آنها تصاویر خیلی زیبایی نبودند. در واقع، موضوعات آنها با وضوح در مغزم پیدا شدند. آنها را با چشم روح خود می دیدم و تا پیش از آن که سعی کنم به آنها تجسم بدهم کاملا روشن بودند. اما دستم پا به پای فکرم پیش نمی رفت، و هر بار فقط پیکره کم رنگی از چیزی که در ذهن خود داشتم، رسم میکردم.
این تصاویر آب رنگ بودند. اولین تصویر، ابرهایی را نشان می داد که در سطح پایین و با رنگ سربی برفراز یک دریای خروشان به نرمی در حرکت بودند. فاصله ها را با سایه مشخص کرده بودم. پیش زمینه، یا بهتر بگویم، امواج کوچک خیلی نزدیک (چون ساحلی وجود نداشت) به همان صورت

صفحه 173 از 649