- «بله، البته. این جواب حساب شده ای است. به کتابخانه بروید منظورم این است که اگر میل دارید. (ببخشید که اینطور آمرانه حرف می زنم؛ عادت دارم بگویم این کار را انجام بده، و انجام می شود. به خاطر یک نفر که تازه در این خانه ساکن شده نمی توانم عادات روزمره ام را ترک کنم.) پس، بروید داخل کتابخانه؛ یک شمع با خودتان ببرید، در را باز بگذارید، پشت پیانو بنشینید، و یک قطعه بزنید.»
برای اجرای دستور او از اطاق بیرون آمدم.
بعد از چند دقیقه فریاد کشید: «کافی است! می بینم کمی بلدید بزنید؛ مثل هر دختر مدرسه انگلیسی دیگر، شاید کمی بهتر از بعضیها، اما خوب نه.»
پیانو را بستم و به اطاق برگشتم. آقای راچستر به سخنان خود ادامه داد: «امروز صبح آدل چند طرح به من نشان داد و گفت از شماست. نمی دانم همه را خودتان کشیده اید یا شاید معلمی به شما کمک کرده؟»
حرف او را قطع کرده گفتم: «نه، در واقع!»
- «آهان! جای خوشحالی است. خوب، حالا کیف کارهاتان را، اگر یقین دارید محتویات آن اصل است، به اینجا بیاورید. اما اگر مطمئن نیستید روی حرفتان پافشاری نکنید؛ من کارهای سرهم بندی را می توانم تشخیص بدهم.»
- «در این صورت من چیزی نخواهم گفت، آقا. شما خودتان قضاوت خواهید کرد.»
کیف کارهایم را از کتابخانه آوردم.
گفت: «میز را نزدیک من بیاورید.» و من آن را نزدیک تختش بردم. آدل و خانم فرفاکس برای دیدن تصاویر نزدیکتر آمدند.
آقای راچستر گفت: «شلوغ نکنید. وقتی دیدن هر کدام از طرحها و تصویرها را تمام کردم آن را از دستم بگیرید؛ صورتهاتان راهم اینقدر به صورت من نزدیک نکنید.»
و به هر کدام از طرحها یا تصویرها با دقت نگاه میکرد. سه تا از آنها را یک طرف گذاشت. بقیه را بعد از دیدن از جلوی دست خود کنار زد، و
برای اجرای دستور او از اطاق بیرون آمدم.
بعد از چند دقیقه فریاد کشید: «کافی است! می بینم کمی بلدید بزنید؛ مثل هر دختر مدرسه انگلیسی دیگر، شاید کمی بهتر از بعضیها، اما خوب نه.»
پیانو را بستم و به اطاق برگشتم. آقای راچستر به سخنان خود ادامه داد: «امروز صبح آدل چند طرح به من نشان داد و گفت از شماست. نمی دانم همه را خودتان کشیده اید یا شاید معلمی به شما کمک کرده؟»
حرف او را قطع کرده گفتم: «نه، در واقع!»
- «آهان! جای خوشحالی است. خوب، حالا کیف کارهاتان را، اگر یقین دارید محتویات آن اصل است، به اینجا بیاورید. اما اگر مطمئن نیستید روی حرفتان پافشاری نکنید؛ من کارهای سرهم بندی را می توانم تشخیص بدهم.»
- «در این صورت من چیزی نخواهم گفت، آقا. شما خودتان قضاوت خواهید کرد.»
کیف کارهایم را از کتابخانه آوردم.
گفت: «میز را نزدیک من بیاورید.» و من آن را نزدیک تختش بردم. آدل و خانم فرفاکس برای دیدن تصاویر نزدیکتر آمدند.
آقای راچستر گفت: «شلوغ نکنید. وقتی دیدن هر کدام از طرحها و تصویرها را تمام کردم آن را از دستم بگیرید؛ صورتهاتان راهم اینقدر به صورت من نزدیک نکنید.»
و به هر کدام از طرحها یا تصویرها با دقت نگاه میکرد. سه تا از آنها را یک طرف گذاشت. بقیه را بعد از دیدن از جلوی دست خود کنار زد، و