نام کتاب: جین ایر
- «آهان! آن مؤسسه خیریه .چه مدت آنجا بودید؟»
- «هشت سال.»
- «هشت سال! شما باید زندگی توأم با انضباط خشکی در آنجا گذرانده باشید. فکر می کنم نصف این مدت در چنان جایی روحیه آدم را خسته می کند! پس تعجبی ندارد که قیافه تان مثل قیافه کسی است که از دنیای دیگری آمده باشد. من اول تعجب میکردم که چرا چنین قیافه ای دارید. دیشب وقتی در جاده هی به شما برخوردم ناخواسته به یاد قصه های جن و پری افتادم و می خواستم پرسم که آیا شما اسب مرا جادو کردید؟ هنوز هم راجع به شما شک دارم؛ اسم پدر و مادرتان را بگویید.»
- «من پدر و مادر ندارم.»
- «و گمان نمیکنم اصلا از اول هم داشته اید. آیا آنها را به خاطر می آورید؟»
- «خیر.»
- «فکر میکردم. پس وقتی روی آن سنگ نشسته بودید انتظار همقطارانتان را می کشیدید؟»
- «انتظار چه کسانی را، آقا؟»
- «انتظار سبز پوشها را؛ دیشب برای آنها شب مهتابی مناسبی بود. آیا پای اسبم به یکی از حلقه هایی که روی آن یخ لعنتی سنگفرش جاده پهن کرده بودید، خورد؟»
سر خود را تکان دادم. با همان لحن جدیئی که او حرف زده بود جواب دادم: «الان صد سال می شود که سبز پوشها همه از انگلستان رفته اند و در هیچ جا، نه حتی در جاده هی یا مزارع اطراف آن، نمی توانید اثری از آنها پیدا کنید. تصور نمیکنم که دیگر هیچ تابستان یا پاییز، یا مهتاب زمستانی شاهد جشنهای آنها باشد.»
خانم فرفاکس بافتنی خود را کنار گذاشته با قیافه ای حیرت زده به این گفت و گوی عجیب ما گوش می داد.
آقای راچستر گفت و گو را دنبال کرد: «خوب، اگر پدر و مادر ندارید باید اقوامی، عموئی، دایی یی چیزی داشته باشید؟»

صفحه 169 از 649