باشد.»
- «شما مثل آدل ساده لوح نیستید، دوشیزه ایر. او به محض این که مرا می بیند با فریاد از من «کادو» مطالبه می کند. شما صریحاً نظرتان را نمی گویید.»
- «علتش این است که آن اطمینان به شایستگی را که آدل در خودش حس می کند من ندارم؛ او می تواند مدعی آشنایی قدیمی با شما بشود، علاوه بر این، حق عادت برای خودش قائل است چون می گوید شما همیشه عادت دارید به او اسباب بازی بدهید، اما اگر قرار باشد در مورد من هم چنین کاری بشود برایم سؤال انگیز خواهد بود چون من یک غریبه ام و کاری نکرده ام که خودم را سزاوار چنین پاداشی بدانم.»
- «اوه، اینقدر شکسته نفسی نکنید! من آدل را امتحان کرده ام، و متوجه هستم شما مشکلات زیادی با او داشته اید؛ او شاگرد زرنگی نیست و هیچ استعدادی ندارد. با این حال، در این مدت کوتاه پیشرفتهای زیادی داشته.»
- «شما با همین جمله اخیرتان کادوی مرا دادید، آقا. از شما واقعاً متشکرم. این پاداشی است که اغلب معلمها حسرت آن را می خورند، منظورم تحسین آنها به خاطر پیشرفت شاگردانشان است.»
- «هوم !» بی آن که حرف دیگری بزند شروع به صرف چای خود کرد. وقتی سینی چای را بردند و خانم فرفاکس در گوشه ای خود را با چیزی که می بافت مشغول کرد، آدل دست مرا گرفته دور اطاق می گرداند و کتابهای زیبا، آرایه های روی طاقچه ها و قفسه های کوچک را به من نشان می داد. در این موقع ارباب گفت: «بیایید کنار بخاری.» ما به حکم وظیفه اطاعت کردیم، آدل می خواست روی زانوی من بنشیند اما به او دستور داده شد برود و با پایلت خود را سرگرم کنند.
- «شما الان سه ماه است که در خانه من اقامت دارید؟»
- «بله، آقا.»
- «و اهل...؟»
- «از مدرسه لووود، در-- شر، آمده ام.»
- «شما مثل آدل ساده لوح نیستید، دوشیزه ایر. او به محض این که مرا می بیند با فریاد از من «کادو» مطالبه می کند. شما صریحاً نظرتان را نمی گویید.»
- «علتش این است که آن اطمینان به شایستگی را که آدل در خودش حس می کند من ندارم؛ او می تواند مدعی آشنایی قدیمی با شما بشود، علاوه بر این، حق عادت برای خودش قائل است چون می گوید شما همیشه عادت دارید به او اسباب بازی بدهید، اما اگر قرار باشد در مورد من هم چنین کاری بشود برایم سؤال انگیز خواهد بود چون من یک غریبه ام و کاری نکرده ام که خودم را سزاوار چنین پاداشی بدانم.»
- «اوه، اینقدر شکسته نفسی نکنید! من آدل را امتحان کرده ام، و متوجه هستم شما مشکلات زیادی با او داشته اید؛ او شاگرد زرنگی نیست و هیچ استعدادی ندارد. با این حال، در این مدت کوتاه پیشرفتهای زیادی داشته.»
- «شما با همین جمله اخیرتان کادوی مرا دادید، آقا. از شما واقعاً متشکرم. این پاداشی است که اغلب معلمها حسرت آن را می خورند، منظورم تحسین آنها به خاطر پیشرفت شاگردانشان است.»
- «هوم !» بی آن که حرف دیگری بزند شروع به صرف چای خود کرد. وقتی سینی چای را بردند و خانم فرفاکس در گوشه ای خود را با چیزی که می بافت مشغول کرد، آدل دست مرا گرفته دور اطاق می گرداند و کتابهای زیبا، آرایه های روی طاقچه ها و قفسه های کوچک را به من نشان می داد. در این موقع ارباب گفت: «بیایید کنار بخاری.» ما به حکم وظیفه اطاعت کردیم، آدل می خواست روی زانوی من بنشیند اما به او دستور داده شد برود و با پایلت خود را سرگرم کنند.
- «شما الان سه ماه است که در خانه من اقامت دارید؟»
- «بله، آقا.»
- «و اهل...؟»
- «از مدرسه لووود، در-- شر، آمده ام.»