درست مثل مجسمه به همان وضع باقی ماند؛ نه حرف می زد و نه حرکت می کرد. ظاهرا خانم فرفاکس لازم دانست که یک نفر آن محیط سرد و خشک را به صورت دوستانه ای در آورد؛ بنابراین، طبق معمول با مهربانی و طبق معمول با طرح مسائل پیش پا افتاده بیشتری، شروع به حرف زدن کرد: درباره فشار کارهایی که او آن روز متحمل شده و رنجی که از پای دردناکش
حس می کرد به اظهار همدردی پرداخت. آنقدر گفت و گفت تا حوصله آن مرد سر رفت.
تنها جوابی که به آن همه حرفهای او داد این بود: «خانم، من چای می خواهم.» خانم فرفاکس فورا زنگ احضار را به صدا درآورد، و وقتی چای را آوردند، با سرعت و دقت، به مرتب کردن فنجانها، قاشقها و غیره پرداخت. من و آدل پشت میز رفتیم اما او از روی تختخوابش تکان نخورد.
خانم فرفاکس به من گفت: «لطفاً فنجان آقای راچستر را به ایشان بدهید؛ اگر به آدل بدهم ببرد ممکن است آن را بریزد.»
خواسته اش را انجام دادم. همچنان که آن مرد فنجان را از دستم میگرفت آدل، که تصور می کرد موقع مناسبی است تا به نفع من از آن مرد خواهشی بکند، با صدای بلند گفت:
Nest - ce pas , monsieur , qu ' ily a*
*؟un cadeau”: pour Mademoiselle Eyre, dans votre petit coffre
آقای راچستر با لحن خشنی گفت: «چه کسی راجع به سوغات با تو حرفی زد؟ آیا شما منتظر هدیه ای بودید، دوشیزه ایر؟ به هدیه گرفتن علاقه دارید؟» وقتی به من حرف می زد با چشمان سیاه، خشمگین و نافذ خود چهره ام را برانداز میکرد.
- «نمی دانم، آقا. تجربه زیادی در این باره ندارم. اغلب میگویند هدیه چیز خوبی است؟»
- «اغلب میگویند؟ شما خودتان چه فکر میکنید؟ »
- «برای این که بتوانم جواب شایسته ای به سؤال شما بدهم باید فکر کنم: به نظر من هدیه را از چند جهت ممکن است مورد بحث قرار داد، و شخص باید قبل از اظهار عقیده راجع به ماهیت آن به همه آن جهات توجه داشته
حس می کرد به اظهار همدردی پرداخت. آنقدر گفت و گفت تا حوصله آن مرد سر رفت.
تنها جوابی که به آن همه حرفهای او داد این بود: «خانم، من چای می خواهم.» خانم فرفاکس فورا زنگ احضار را به صدا درآورد، و وقتی چای را آوردند، با سرعت و دقت، به مرتب کردن فنجانها، قاشقها و غیره پرداخت. من و آدل پشت میز رفتیم اما او از روی تختخوابش تکان نخورد.
خانم فرفاکس به من گفت: «لطفاً فنجان آقای راچستر را به ایشان بدهید؛ اگر به آدل بدهم ببرد ممکن است آن را بریزد.»
خواسته اش را انجام دادم. همچنان که آن مرد فنجان را از دستم میگرفت آدل، که تصور می کرد موقع مناسبی است تا به نفع من از آن مرد خواهشی بکند، با صدای بلند گفت:
Nest - ce pas , monsieur , qu ' ily a*
*؟un cadeau”: pour Mademoiselle Eyre, dans votre petit coffre
آقای راچستر با لحن خشنی گفت: «چه کسی راجع به سوغات با تو حرفی زد؟ آیا شما منتظر هدیه ای بودید، دوشیزه ایر؟ به هدیه گرفتن علاقه دارید؟» وقتی به من حرف می زد با چشمان سیاه، خشمگین و نافذ خود چهره ام را برانداز میکرد.
- «نمی دانم، آقا. تجربه زیادی در این باره ندارم. اغلب میگویند هدیه چیز خوبی است؟»
- «اغلب میگویند؟ شما خودتان چه فکر میکنید؟ »
- «برای این که بتوانم جواب شایسته ای به سؤال شما بدهم باید فکر کنم: به نظر من هدیه را از چند جهت ممکن است مورد بحث قرار داد، و شخص باید قبل از اظهار عقیده راجع به ماهیت آن به همه آن جهات توجه داشته
در چمدان کوچکتان یک هدیه هم برای مادموازل ایر هست، مگرنه؟.