سگ بود. آتش بخاری صورت او را کاملا روشن می ساخت. مسافری را که قبلا دیده بودم از روی ابروان پهن و سیاه براقش باز شناختم. پیچ و خم موهای مشکی سرش که به طور افقی شانه شده بود شکل مربع پیشانی او را بیشتر نمایان می ساخت. نشانه های دیگر صورتش همانها بود که دیده بودم: بینی حاکی از اراده قوی، که بیشتر نشان دهنده شخصیت صاحب آن بود تا زیبایی وی؛ منخرین فراخ که، به گمانم، نمودار تند مزاجی او بود؛ و بالاخره دهان، چانه و آرواره پر مهابت او بله، هر سه پر مهابت بودند، و من اشتباه نمیکنم. متوجه شدم هیکلش در این موقع که لباس رو نپوشیده بود چهارشانه است و با قیافه اش تناسب دارد. تصور میکنم از دیدگاه پهلوانی هیکل خوبی داشت: قفسه سینه اش فراخ و کمرش نسبتا باریک بود. قامتش خیلی بلند نبود اما به طور کلی خوش اندام بود.
آقای راچستر قاعدتا از ورود من و خانم فرفاکس مطلع شده بود اما ظاهرش نشان نمی داد که توجهی به ما داشته باشد چون وقتی نزدیک شدیم اصلا سر خود را بلند نکرد.
خانم فرفاکس با لحن آرام همیشگی خود گفت: «دوشیزه ایر، آقا.» آن مرد، در حالی که چشمانش همچنان متوجه گروه دو نفری سگ و بچه بود، سر خود را به علامت تعظیم خم کرد و گفت: «دوشیزه ایر بنشیند. من چکار کنم که دوشیزه ایر اینجا هست یا نه؟ در این موقعیت فعلی حوصله احوالپرسی ندارم.» در آن تعظیم خشک و زورکی و آن لحن بیصبرانه و در عین حال رسمی، نوعی حالت غیرقابل توضیح حس کردم.
بی آن که اصلا از این طرز رفتار آزرده خاطر بشوم نشستم. البته شاید استقبال با این نوع اظهار ادب سرد و خشک مرا گیج کرده بود. نمی توانستم با این طرز برخورد مقابله کنم یا از طرف خودم جواب مناسب و احترام آمیز بدهم. از طرفی تلون مزاج و هوسهای خشونت آمیز مرا ملزم به هیچ کاری نمیکرد؛ برعکس، سکوت شایسته در برابر این گونه رفتار بلهوسانه به نفع من بود. علاوه بر این، پیامد واقعه عجیب قبلی میان من و این شخص باعث می شد که بیش از آنچه برنجم کنجکاو باشم. بنابراین، حس کردم میل دارم ببینم عاقبت کار به کجا می کشد.
آقای راچستر قاعدتا از ورود من و خانم فرفاکس مطلع شده بود اما ظاهرش نشان نمی داد که توجهی به ما داشته باشد چون وقتی نزدیک شدیم اصلا سر خود را بلند نکرد.
خانم فرفاکس با لحن آرام همیشگی خود گفت: «دوشیزه ایر، آقا.» آن مرد، در حالی که چشمانش همچنان متوجه گروه دو نفری سگ و بچه بود، سر خود را به علامت تعظیم خم کرد و گفت: «دوشیزه ایر بنشیند. من چکار کنم که دوشیزه ایر اینجا هست یا نه؟ در این موقعیت فعلی حوصله احوالپرسی ندارم.» در آن تعظیم خشک و زورکی و آن لحن بیصبرانه و در عین حال رسمی، نوعی حالت غیرقابل توضیح حس کردم.
بی آن که اصلا از این طرز رفتار آزرده خاطر بشوم نشستم. البته شاید استقبال با این نوع اظهار ادب سرد و خشک مرا گیج کرده بود. نمی توانستم با این طرز برخورد مقابله کنم یا از طرف خودم جواب مناسب و احترام آمیز بدهم. از طرفی تلون مزاج و هوسهای خشونت آمیز مرا ملزم به هیچ کاری نمیکرد؛ برعکس، سکوت شایسته در برابر این گونه رفتار بلهوسانه به نفع من بود. علاوه بر این، پیامد واقعه عجیب قبلی میان من و این شخص باعث می شد که بیش از آنچه برنجم کنجکاو باشم. بنابراین، حس کردم میل دارم ببینم عاقبت کار به کجا می کشد.