نام کتاب: جین ایر
خانم فرفاکس گفت: «آقای راچستر خوشحال خواهد شد. اگر شما و شاگردتان امشب در اطاق غذاخوری با او چای صرف کنید. تمام امروز آنقدر سرش شلوغ بوده که زودتر نتوانسته از شما بخواهد او را ملاقات کنید.»
پرسیدم: «موقع صرف چای از چه ساعتی است؟»
- «آهان، ساعت شش؛ چون همیشه صبح زود در حومه گردش میکند. خوب، حالا بهترست لباستان را عوض کنید. با شما می آیم تا در پوشیدن لباس کمکتان کنم. این هم شمع.»
- «ضرورتی دارد لباسم را عوض کنم؟»
- «بله، بهترست این کار را بکنید. من همیشه وقتی آقای راچستر اینجاست لباس شب می پوشم.»
این تشریفات زائد و تا اندازه ای تکلف آمیز به نظر می رسید. با این حال، به اطاقم رفتم و با کمک خانم فرفاکس به جای لباس مشکی ساده ای که به تن داشتم یک دست لباس مشکی ابریشمی پوشیدم و این، بعد از لباس خاکستری روشنم بهترین و تنها لباس اضافی من بود؛ با تصوری که یک معلم ساده لووود از لباسهای مجلل داشت فکر میکردم پوشیدن آن لباس خاکستری فقط برای حضور در مراسم خیلی تشریفاتی ضرورت دارد نه در این گونه موارد.
خانم فرفاکس گفت: «گل سینه لازم دارید.» یک آرایه کوچک مروارید نشان داشتم که دوشیزه تمپل در موقع خداحافظی به رسم یادگاری به من داده بود؛ همان را به لباسم زدم. بعد به طبقه پایین رفتیم. چون ملاقات با اشخاص غریبه برایم زیاد عادی نشده بود این احضار رسمی من برای ملاقات با آقای راچستر برایم مثل حضور در یک دادگاه بود. گذاشتم خانم فرفاکس جلوتر از من وارد اطاق غذاخوری بشود. همچنان که وارد اطاق می شدیم من در سایه او حرکت می کردم. پس از عبور از درگاهی که در این موقع پرده هایش پایین بود به طرف طاقنمای آن طرف اطاق رفتیم.
دو شمع مومی روی میز و دوتای دیگر در بالای پیش بخاری میسوخت. پایلت در پناه نور و حرارت آن بخاری مجلل خود را گرم می کرد - آدل هم در کنارش زانو زده بود. آقای راچستر روی تختخواب نشسته و تکیه داده بود و پایش هم روی ناز بالش تکیه داشت. مشغول نگاه کردن به آدل و

صفحه 165 از 649