برایش آورده. از قرار معلوم شب قبل آن مرد به او قول داده بود که وقتی چمدانهایش از میلکوت برسد در میان آنها یک جعبه کوچک است که آدل به محتویات آن علاقه خواهد داشت.
گفت:
Et cela doit signifier qu'il y aura Là dedans un cadeau pour moi, et peut - être pour vous aussi, mademoiselle. Monsieur a parlé de vous: il m'a demandé Le nom de ma gouvernante, et sielle n'était pas une petite personne, assez mince et un peu pâle. J'ai dit qu'oui: car c'est vrai, n'est-ce ?"pas , mademoiselle
من و شاگردم طبق معمول در اطاق خانم فرفاکس غذا خوردیم. آن روز بعد از ظهر هوا توفانی بود و برف می آمد. تمام بعدازظهر را در کلاس درس گذراندیم. وقتی هوا تاریک شد به آدل اجازه دادم کتابهای خود را بردارد، درس را تعطیل کند و هر چه زودتر به طبقه پایین برود؛ چون از سکوت نسبیئی که در پایین حکمفرما بود و همینطور از قطع شدن صدای زنگ در حدس زدم که آقای راچستر حالا دیگر کاری ندارد. وقتی تنها شدم به طرف پنجره رفتم اما از آنجا هیچ چیز دیده نمی شد چون غروب و دانه های برف توأما هوا را تاریک کرده بودند. هیچ جزئی از علفهای چمن دیده نمی شد. پرده را پایین کشیدم و رفتم کنار بخاری.
در میان خاکه زغالهای روشن بخاری، در ادامه تخیلات پیشین خود، صحنه دیگری را مجسم کرده بودم. این صحنه با تصویری که از قلعه هایدلبرگ واقع بر ساحل رود راین به یاد داشتم فرقی نداشت. در این موقع خانم فرفاکس وارد اطاق شد. ورود او صحنه تخیلی آتشین رنگ مرا برهم زد؛ با تصویر این صحنه سعی میکردم بعضی از افکار ناخوشایند تلخی را که در آن اطاق خلوت به من هجوم آورده بودند از خود دور کنم.
گفت:
Et cela doit signifier qu'il y aura Là dedans un cadeau pour moi, et peut - être pour vous aussi, mademoiselle. Monsieur a parlé de vous: il m'a demandé Le nom de ma gouvernante, et sielle n'était pas une petite personne, assez mince et un peu pâle. J'ai dit qu'oui: car c'est vrai, n'est-ce ?"pas , mademoiselle
من و شاگردم طبق معمول در اطاق خانم فرفاکس غذا خوردیم. آن روز بعد از ظهر هوا توفانی بود و برف می آمد. تمام بعدازظهر را در کلاس درس گذراندیم. وقتی هوا تاریک شد به آدل اجازه دادم کتابهای خود را بردارد، درس را تعطیل کند و هر چه زودتر به طبقه پایین برود؛ چون از سکوت نسبیئی که در پایین حکمفرما بود و همینطور از قطع شدن صدای زنگ در حدس زدم که آقای راچستر حالا دیگر کاری ندارد. وقتی تنها شدم به طرف پنجره رفتم اما از آنجا هیچ چیز دیده نمی شد چون غروب و دانه های برف توأما هوا را تاریک کرده بودند. هیچ جزئی از علفهای چمن دیده نمی شد. پرده را پایین کشیدم و رفتم کنار بخاری.
در میان خاکه زغالهای روشن بخاری، در ادامه تخیلات پیشین خود، صحنه دیگری را مجسم کرده بودم. این صحنه با تصویری که از قلعه هایدلبرگ واقع بر ساحل رود راین به یاد داشتم فرقی نداشت. در این موقع خانم فرفاکس وارد اطاق شد. ورود او صحنه تخیلی آتشین رنگ مرا برهم زد؛ با تصویر این صحنه سعی میکردم بعضی از افکار ناخوشایند تلخی را که در آن اطاق خلوت به من هجوم آورده بودند از خود دور کنم.
*معنی این حرف این است که هدیه ای درین مورد نصیب من می شود، شاید نصیب شما هم بشود، مادموازل مسیو راجع به شما با من صحبت کرد. از من اسم معلمه ام را پرسید. و همینطورر پرسید که آیا او کوتاه قد و تا حدی ظریف و کمی رنگ پریده نیست؟ من گفتم: بله؛ واقعیت دارد. مگرنه مادموازل؟