نام کتاب: جین ایر
بی حدش می پیوندد؛ و همچنین چشم و دلم متوجه ستارگان لرزانی است که آن را در مسیرش دنبال می کنند. اینها قلب مرا به تپش در می آوردند، و وقتی نگاهشان میکردم سخت به وجد می آمدم. أمور جزئی ما را به زمین فرامی خوانند: زنگ ساعت دیواری تالار به صدا درآمد؛ از ماه و ستارگان برگشتم، یک در فرعی را باز کردم و داخل شدم.
تالار تاریک نبود، روشن هم نبود. تنها با یک چراغ برنزی که از سقف آویخته بود روشنی گرمابخشی هم تالار و هم پله های پایینی پلکان چوب بلوط را فراگرفته بود. این نور سرخ فام اطاق بزرگ غذاخوری، که در دو لنگه آن باز مانده بود و آتش ملایم و مطبوعی در بخاریش می سوخت، آتشدان مرمرین و لوازم برنجی بخاری را روشن می ساخت، پرده های ارغوانی و مبلمان براق اطاق را در پرتو دلپذیرترین روشنائیها نشان می داد. در روشنایی آن، عده ای که نزدیک پیش نمای بخاری نشسته بودند، دیده می شدند. نظرکوتاهی به آنجا انداختم؛ صداهای پرنشاطی را که با هم آمیخته بودند نتوانستم تشخیص بدهم، فقط وقتی در بسته می شد صدای آدل را شناختم.
با شتاب به اطاق خانم فرفاکس رفتم. آنجا هم یک بخاری روشن بود اما نه شمعی می سوخت ونه خانم فرفاکس آنجا بود. در عوض، به جای اینها، سگ بزرگ سیاه و سفید و موبلندی را دیدم که، تنها، شق و رق روی فرش نشسته و مشتاقانه به شعله آتش خیره شده بود. درست مثل گیتراشی بود که در جاده دیده بودم به اندازه ای به آن شباهت داشت که جلو رفتم و گفتم: «پایلت!»
آن حیوان برخاست، نزد من آمد و شروع به بوئیدن من کرد. نوازشش کردم. دم بزرگش را برایم تکان می داد. اما آن موجود، ترسناک تر از آن به نظر می رسید که آدم بتواند با آن تنها باشد، و من نمی فهمیدم که چه موقع به آنجا آمده. زنگ زدم چون شمع می خواستم، و همینطور می خواستم درباره این مهمان اطلاعاتی به دست بیاورم. لی وارد اطاق شد.
- «این سگ دیگر کجا بوده؟ »
- «با ارباب آمده .»
- «با کی؟»

صفحه 161 از 649