نام کتاب: جین ایر
پرتو مهتاب قد برافراشته بود؛ و تنها صدایی که شنیدم صدای لطیف بسیار ضعیف وزش باد بود که هر چند لحظه یک بار میان درختان اطراف ثورنفیلد، که یک مایل با آنجا فاصله داشت، می خرامید؛ و وقتی من در جهت زمزمه باد به پایین نظر انداختم و چشمم به جلو خان عمارت افتاد سوسوی چراغی را در یکی از پنجره ها مشاهده کردم. این روشنایی به یادم آورد که دیر کرده ام و بنابراین با شتاب به راه خود ادامه دادم.
از ورود دوباره به ثورنفیلد خوشم نمی آمد. عبور از آستانه آن برایم بازگشت به رکود بود؛ عبور از تالار ساکت، بالا رفتن از پلکان تاریک، پیدا کردن اطاقک خلوت خودم، بعد دیدن خانم فرفاکس آرام، گذراندن شبهای دراز زمستان با او، و فقط با او، کافی بود تا شور و هیجان ضعیفی را که در آن پیاده روی در من بیدار شده بود یک باره فروبنشانند،_ توانمندیهایم را بار دیگر با قیود نامرئی زندگی یکنواخت و بسیار آرامی محدود کنند که تنها امتیاز آن امنیت و آسایشی بود که به تدریج از تحسین آن ناتوان می شدم. در آن موقع چقدر خوب می شد اگر در میان توفانهای یک زندگی پرتقلای نامطمئن به حال خود رها میگشتم و تجارب خشونت آمیز و تلخ به من می آموخت که چگونه در طلب آرامشی تلاش کنم که اکنون در میان آن، احساس دلتنگی میکنم! بله، درست همانطور که برای یک مرد خسته از ساکت نشستن روی یک
«مبل بسیار راحت» خوب است که به پیاده روی طولانی بپردازد همانطور هم آرزوی حرکت برای شخصی که در وضع من قرار داشت کاملا به صلاح بود.
جلوی دروازه ها مکث بیشتری کردم؛ در چمن بیشتر ماندم؛ روی سنگفرش چندبار قدم زنان رفتم و برگشتم. پشت دربهای درشیشه ای، پایین بود؛ نتوانستم به داخل اندرونی نگاه کنم؛ حس کردم چشم و دلم از توجه به آن خانه تاریک، به آن حفره خاکستری پر از حجره های، به نظر من، بیفروغ زده شده و متوجه آسمانی است که در برابرم گسترده. آنچه می دیدم برایم سخت دل انگیز بود: دریای آبی آسمان تهی از لکه های ابر؛ ماه که با وقار تمام بالا می آمد. به نظر می رسید همچنان که نوک تپه ها را همان تپه هایی که از آنجا بالا آمده بود ترک میگوید دایره اش هرچه بیشتر به طرف پایین میل می کند، به سمت الرأس، به ظلمت نیمشب با عمق بی انتها و فاصله

صفحه 160 از 649