همان حرکت اول افسار را گرفت، فورا بر اسب مسلط شد و روی زین پرید؛ در حالی که این کار را می کرد چهره اش از شدت دردی که در پای پیچ خورده اش حس میکرد منقبض شده بود، و می خواست لب پایین خود را گاز بگیرد اما خودداری کرد، گفت: «خوب، حالا فقط شلاق مرا بدهید؛ آنجا زیر خاربست است.»
رفتم دنبال آن و پیدایش کردم.
- «متشکرم؛ حالا به سرعت برای پست کردن نامه تان به هی بروید، و هر چه می توانید زودتر برگردید.»
حیوان با یک اشاره مهمیز ابتدا به عقب رفت، و بعد از جا کنده شد. سگ هم به دنبالش شروع به دویدن کرد، و هر سه به سرعت از نظر دور شدند:
«همچون خاربنی که باد وحشی در صحرا، می چرخاند و با خودمی برد.»
دستپوشم را برداشتم و به رفتن ادامه دادم. رویدادی پیش آمده و برای من تمام شده بود. این رویداد، از جهتی، دارای هیچگونه اهمیت، شکوه و جلال یا چیز جالبی نبود؛ با این حال، نوعی تغییر در یک زندگی یکنواخت بود. کمک من مورد احتیاج واقع شده بود؛ آن را از من خواسته بودند ومن مضایقه نکرده بودم. از کاری که انجام داده بودم احساس خوشنودی می کردم. درست است که یک کار جزئی و گذرا بود، با این حال، مثبت بود، و من از زندگی سراسر انفعالی و منفی خود خسته شده بودم. آن چهره جدید هم مثل یک تصویر جدید به گالری حافظه ام عرضه شد؛ البته با تصاویر دیگری که در آنجا آویخته شده بودند فرق داشت: اولا، از جنس مذکر بود؛ ثانیا، گندمگون، نیرومند و عبوس بود وقتی وارد هی شدم و نامه را به پست انداختم آن تصویر همچنان در نظرم بود. وقتی به سرعت از سرازیری جاده به طرف خانه می رفتم باز هم در نظرم بود. وقتی به آن سنگ رسیدم یک لحظه ایستادم. به اطراف نگاه کردم و گوش فرادادم به این امید که شاید صدای پای اسبی دوباره بر سنگفرش آن جاده طنین بیندازد و سواری ردا بر خود پیچیده همراه با سگی از نژاد نیوفاوندلند و شبیه گیتراش باز هم ظاهر شود. تنها چیزی که در مقابل خود دیدم خلنگزار بود با یک درخت بید هرس شده که آرام و استوار در
رفتم دنبال آن و پیدایش کردم.
- «متشکرم؛ حالا به سرعت برای پست کردن نامه تان به هی بروید، و هر چه می توانید زودتر برگردید.»
حیوان با یک اشاره مهمیز ابتدا به عقب رفت، و بعد از جا کنده شد. سگ هم به دنبالش شروع به دویدن کرد، و هر سه به سرعت از نظر دور شدند:
«همچون خاربنی که باد وحشی در صحرا، می چرخاند و با خودمی برد.»
دستپوشم را برداشتم و به رفتن ادامه دادم. رویدادی پیش آمده و برای من تمام شده بود. این رویداد، از جهتی، دارای هیچگونه اهمیت، شکوه و جلال یا چیز جالبی نبود؛ با این حال، نوعی تغییر در یک زندگی یکنواخت بود. کمک من مورد احتیاج واقع شده بود؛ آن را از من خواسته بودند ومن مضایقه نکرده بودم. از کاری که انجام داده بودم احساس خوشنودی می کردم. درست است که یک کار جزئی و گذرا بود، با این حال، مثبت بود، و من از زندگی سراسر انفعالی و منفی خود خسته شده بودم. آن چهره جدید هم مثل یک تصویر جدید به گالری حافظه ام عرضه شد؛ البته با تصاویر دیگری که در آنجا آویخته شده بودند فرق داشت: اولا، از جنس مذکر بود؛ ثانیا، گندمگون، نیرومند و عبوس بود وقتی وارد هی شدم و نامه را به پست انداختم آن تصویر همچنان در نظرم بود. وقتی به سرعت از سرازیری جاده به طرف خانه می رفتم باز هم در نظرم بود. وقتی به آن سنگ رسیدم یک لحظه ایستادم. به اطراف نگاه کردم و گوش فرادادم به این امید که شاید صدای پای اسبی دوباره بر سنگفرش آن جاده طنین بیندازد و سواری ردا بر خود پیچیده همراه با سگی از نژاد نیوفاوندلند و شبیه گیتراش باز هم ظاهر شود. تنها چیزی که در مقابل خود دیدم خلنگزار بود با یک درخت بید هرس شده که آرام و استوار در