تکرار کرد: «آهان، معلم سرخانه! لعنت به این حافظه؛ چقدر فراموشکارم! معلم سرخانه !» و دوباره به برانداز کردن لباس من پرداخت. یکی دو دقیقه روی آن سنگ نشست، بعد برخاست. وقتی سعی کرد حرکت کند. صورتش نشان می داد که احساس درد میکند.
گفت: «نمی توانم شما را به دنبال کمک بفرستم اما خودتان می توانید کمی به من کمک کنید.»
- «بله، آقا .»
- «چتر که ندارید تا بتوانم مثل عصا از آن استفاده کنم ؟ »
- «خیر.»
- «سعی کنید افسار اسبم را بگیرید و آن را به طرف من بیاورید: نمی ترسید؟»
اگر تنها بودم می ترسیدم به اسب دست بزنم اما وقتی چنین کاری از من خواسته شد با میل اطاعت کردم. دستپوشم را روی آن سنگ گذاشتم، و به طرف توسن بلندقامت رفتم. کوشیدم افسار را بگیرم اما آن اسب حیوان سرکشی بود و نمی گذاشت به سرش نزدیک بشوم. چندبار سعی کردم و هربار بی نتیجه. در عین حال، از این که با پاهای جلویش مرا لگد بزند به شدت وحشت داشتم. مسافر مدتی منتظر ماند و تماشا کرد و بالاخره خنده اش گرفت.
گفت: «می فهمم، بنا به ضرب المثل معروف، (اگر نمی توانی بار را پیش بارکش بیاوری، بارکش را پیش بارببر) پس حالا، طبق این ضرب المثل، باید از شما خواهش کنم بیایید اینجا .»
*"The mountain will never be brought to Mahomet, so all you can do is to aid
Y Mahomet to go to the mountain; I must beg of you to come here."*
رفتم. بعد گفت: «مرا ببخشید؛ ضرورت مرا وامی دارد از شما به این صورت کمک بگیرم»: دست سنگین خود را روی شانه ام گذاشت و در حالی که تا اندازه ای به من تکیه کرده بود لنگان لنگان خود را به اسبش رساند. با
گفت: «نمی توانم شما را به دنبال کمک بفرستم اما خودتان می توانید کمی به من کمک کنید.»
- «بله، آقا .»
- «چتر که ندارید تا بتوانم مثل عصا از آن استفاده کنم ؟ »
- «خیر.»
- «سعی کنید افسار اسبم را بگیرید و آن را به طرف من بیاورید: نمی ترسید؟»
اگر تنها بودم می ترسیدم به اسب دست بزنم اما وقتی چنین کاری از من خواسته شد با میل اطاعت کردم. دستپوشم را روی آن سنگ گذاشتم، و به طرف توسن بلندقامت رفتم. کوشیدم افسار را بگیرم اما آن اسب حیوان سرکشی بود و نمی گذاشت به سرش نزدیک بشوم. چندبار سعی کردم و هربار بی نتیجه. در عین حال، از این که با پاهای جلویش مرا لگد بزند به شدت وحشت داشتم. مسافر مدتی منتظر ماند و تماشا کرد و بالاخره خنده اش گرفت.
گفت: «می فهمم، بنا به ضرب المثل معروف، (اگر نمی توانی بار را پیش بارکش بیاوری، بارکش را پیش بارببر) پس حالا، طبق این ضرب المثل، باید از شما خواهش کنم بیایید اینجا .»
*"The mountain will never be brought to Mahomet, so all you can do is to aid
Y Mahomet to go to the mountain; I must beg of you to come here."*
رفتم. بعد گفت: «مرا ببخشید؛ ضرورت مرا وامی دارد از شما به این صورت کمک بگیرم»: دست سنگین خود را روی شانه ام گذاشت و در حالی که تا اندازه ای به من تکیه کرده بود لنگان لنگان خود را به اسبش رساند. با
*- البته، در ضرب المثل فارسی به جای «بارکش» کلمه دیگری است که عمدا نادیده گرفته شد.م.