نام کتاب: جین ایر
شدیدی توجه ام را جلب کرد. سوارواسب به زمین درغلتیدند؛ پای اسب به قطعه سنگی که روی آن یخ بسته بود، برخورده و لغزیده بود. سگ به عقب خیز برداشت. وقتی اربابش را در آن وضع دیدوصدای ناله اسب راشنید، شروع به عوعو کرد. صدایش، که در مقایسه با جثه بزرگش بم بود، در آن موقع غروب در تپه های اطراف طنین می انداخت. کمی اطراف اسب و سوار درهم غلتیده را بویید. بعد به طرف من دوید. این تنها کاری بود که می توانست انجام دهد - کس دیگری نبود که از اویاری بطلبد. از خواسته سگ اطاعت کردم و به طرف مسافر رفتم. او در این موقع می کوشید خود را از زیر تنه اسب بیرون بکشد. تقلاهایش طوری بود که من گمان کردم صدمه زیادی ندیده، با این حال، از او پرسیدم: «صدمه ای ندیده اید، آقا؟»
تصور میکنم داشت فحش می داد، اما مطمئن نیستم؛ شاید زیرلب وردی می خواند که باعث شد در همان آن به من جواب ندهد.
سؤال دیگری کردم: «آیا می توانم کمکی کنم؟»
همچنان که از زیر تنه اسب، خود را بیرون می کشاند. جواب داد. «شما فقط باید کنار بایستید.»
برخاست: اول روی زانوها و بعد روی پاهایش. من، همانطور که خواسته بود، کنار کشیدم بعد، یک رشته تلاشهایی مثل به زور بیرون کشیدن آنچه در زیر تنه مرد و مرکب مانده بود، و تپ تپ و پا به زمین کوبیدن شروع شد. و اینها، همزمان با صدای عوعوی سگ، باعث شد من چند قدمی از صحنه دورتر بشوم. اما تا مرحله بعدی این رویداد کاملا خودم را کنار نکشیدم، و این مرحله در نهایت خوشحال کننده بود چون اسب سر پا بلند شد و سگ با صدای ارباب خود که گفت: «ساکت، پایلت!» دیگر سروصدایی نکرد. مسافر، در این موقع خم شده به پا و زانوی خود دست میکشید مثل این که می خواست از سالم بودن آنها اطمینان حاصل کند. ظاهرا دردی در پاهای خود حس میکرد چون کنار سنگی که من قبلا روی آن نشسته بودم مکثی کرد و نشست..
فکر می کنم در وضعی بودم که به او کمک کنم یا، دست کم فضولانه، خدمتی برایش انجام بدهم چون در این موقع دوباره نزدیک او رفتم و

صفحه 155 از 649