نام کتاب: جین ایر
نزدیک می شد. چون جاده باریک بود زود از جای خود بلند شدم و بیحرکت ماندم تا بگذارم عبور کند. در آن روزها جوان بودم و انواع داستانهای خیالی ، اعم از شیرین و دلپذیر یا تلخ و ترسناک، در مخیله ام جا گرفته بودند: داستانهای دایه خانه را به خاطرداشتم که بعضی از آنها موهوم بودند. وقتی این گونه داستانها در حافظه ام تجدید می شدند جوانی با تجربه تر و پخته من به آن شاخ و برگی که در عالم کودکیم توانسته بودم به آنها بدهم قدرت و وضوح تازه ای می داد. همچنان که آن اسب نزدیک می شد و در اثنائی که چشم به راه دوخته بودم تا از میان هوای تاریک و روشن غروب ظاهر شود به یاد یکی از قصه های بسی افتادم. قهرمان آن قصه یکی از اجنه شمال انگلستان بود که به او گیتراش میگفتند. گیتراش به شکل اسب، قاطر یا سگ بزرگ در جاده های خلوت زندگی می کرد، و گاهی به سر وقت مسافرانی که تا دیرگاه در راه مانده بودند می رفت به همین صورتی که این اسب در این موقع به سروقت من می آمد.
حالا خیلی نزدیک شده بود اما هنوز در دیدرس نبود. در این موقع، علاوه بر آن صدای تلق تلق، صدای حرکت پرشتابی در زیر خاربستها شنیدم. در نزدیکی من، در کنار درختهای فندق، سگ بزرگی حرکت می کرد. رنگ سیاه و سفیدش آن را در زمینه رنگ درختان کاملا مشخص می کرد. دقیقا به صورت گیتراش بسی بود: یک موجود شیرسان که موی بلند و سر بزرگی داشت. با این وصف، بی اعتنا از کنار من رد شد. یک لحظه نایستاد تا با آن چشمهای سگانه عجیبش به صورت من نگاه کند چون من تقریبا چنین انتظاری داشتم. اسب به دنبال آن بود: یک توسن بلند قامت که شخصی بر آن سوار بود. آن مرد، که یک انسان بود، فورا طلسم را شکست گیتراش هیچوقت چیزی یا کسی را بر پشت خود حمل نمیکرد؛ همیشه تنها بود. و، آن طور که من فهمیده بودم، اجنه ممکن است در قالب حیوانات بی زبان باشند اما به ندرت می توانند به صورت انسان ظاهر شوند، پس این سوار گیتراش نبود بلکه مسافری بود که برای رسیدن به میلکوت از راه میان بر می رفت. آن مرد از کنار من گذشت، و من به راه خودم ادامه دادم. بعد از چند قدم که رفتم روی خود را به طرف او برگرداندم: صدای لغزیدن، فریاد «لعنت به شانس بد!» و بعد صدای سقوط

صفحه 154 از 649