کوچکی که چند روز قبل در اثر آب شدن سریع یخها سرریز کرده بود در این موقع منجمد شده بود. از آنجایی که نشسته بودم می توانستم به پایین نگاه کنم و ثورنفیلد را ببینم: تنها چیز برجسته و بزرگی که توجه را بیشتر جلب میکرد خانه خاکستری رنگ و کنگره دار آن دره کوچک پایین پای من بود. درختستان و تجمعگاه کلاغهای آن رو به غرب سربرافراشته بودند. نشستن خود را آنقدر در آنجا طول دادم تا خورشید در میان درختان پایین رفت، و اشعه سرخ رنگ و صاف آن در پشت آنها از نظر ناپدید شد. بعد روی خود را به طرف شرق برگرداندم.
در نوک تپه بالای سر من ماه طلوع کرده بود؛ هنوز مثل یک تکه ابر سفید کم رنگ بود اما دم به دم به روشنی آن افزوده میگشت؛ از آن بالا به هی نظاره می کرد. این شهرک، که نیمی از آن را درختان پوشانده بودند از چند دودکش بالای خانه هایش دود آبی بیرون می آمد. هنوز یک مایل دیگر با آنجا فاصله داشتم اما در آن سکوت مطلق می توانستم زمزمه خفیف زندگی آن را به وضوح بشنوم. گوشهایم نیز صدای حرکت آبها را، که نمی توانستم تشخیص دهم در میان چه دره ها و در چه اعماقی جریان دارند، حس می کرد. در آن سوی هی تپه های بسیار و، بیگمان، نهرهای کوهستانی بسیاری به سیر خود ادامه می دادند. آن آرامش غروب صدای وزش باد در نقاط بسیار دور را مثل صدای جریان آب نزدیکترین نهرها به گوشم می رسانید.
ناگهان صدای خشنی بسیار دور و در عین حال بسیار واضح صدای , این نجواها و زمزمه جویبارها را محو کرد؛ صدای تپ تپی به وضوح شنیده می شد. مثل صدای تلق تلق حاصل از به هم خوردن فلز بود که صدای ملایم امواج سرگردان را تحت الشعاع قرار می داد؛ مثل این بود که در یک تابلوی نقاشی انباشتگی غلیظ رنگ یک پرتگاه یا سوراخهای نامنظم و زمخت یک درخت بزرگ بلوط، که با رنگ تیره و برجسته در پیش نما رسم شده، فاصله فضایی تپه لاجوردی، افق آفتابی، و ابرهای به هم آمیخته را، در آنجا که رنگها در هم محو و رقیق می شوند، تحت الشعاع قرار می دهد.
این صدا از روی سنگ فرش جاده شنیده می شد: صدای پای اسبی بود که نزدیک می شد؛ پیچ و خمهای جاده آن را از نظرم پنهان داشته بود اما
در نوک تپه بالای سر من ماه طلوع کرده بود؛ هنوز مثل یک تکه ابر سفید کم رنگ بود اما دم به دم به روشنی آن افزوده میگشت؛ از آن بالا به هی نظاره می کرد. این شهرک، که نیمی از آن را درختان پوشانده بودند از چند دودکش بالای خانه هایش دود آبی بیرون می آمد. هنوز یک مایل دیگر با آنجا فاصله داشتم اما در آن سکوت مطلق می توانستم زمزمه خفیف زندگی آن را به وضوح بشنوم. گوشهایم نیز صدای حرکت آبها را، که نمی توانستم تشخیص دهم در میان چه دره ها و در چه اعماقی جریان دارند، حس می کرد. در آن سوی هی تپه های بسیار و، بیگمان، نهرهای کوهستانی بسیاری به سیر خود ادامه می دادند. آن آرامش غروب صدای وزش باد در نقاط بسیار دور را مثل صدای جریان آب نزدیکترین نهرها به گوشم می رسانید.
ناگهان صدای خشنی بسیار دور و در عین حال بسیار واضح صدای , این نجواها و زمزمه جویبارها را محو کرد؛ صدای تپ تپی به وضوح شنیده می شد. مثل صدای تلق تلق حاصل از به هم خوردن فلز بود که صدای ملایم امواج سرگردان را تحت الشعاع قرار می داد؛ مثل این بود که در یک تابلوی نقاشی انباشتگی غلیظ رنگ یک پرتگاه یا سوراخهای نامنظم و زمخت یک درخت بزرگ بلوط، که با رنگ تیره و برجسته در پیش نما رسم شده، فاصله فضایی تپه لاجوردی، افق آفتابی، و ابرهای به هم آمیخته را، در آنجا که رنگها در هم محو و رقیق می شوند، تحت الشعاع قرار می دهد.
این صدا از روی سنگ فرش جاده شنیده می شد: صدای پای اسبی بود که نزدیک می شد؛ پیچ و خمهای جاده آن را از نظرم پنهان داشته بود اما