نام کتاب: جین ایر
برتنم راست کرد؛ خنده عجیب، کاملا واضح، خشک و بی نشاطی بود. ایستادم. صدای خنده هم خاموش شد، البته برای یک لحظه خاموش شد. دوباره شروع شد؛ این بار بلندتر بود چون خنده اولی هر چند به وضوح شنیده می شد اما خیلی کوتاه بود. در سراسر آن محل طنین انداخت و مثل این بود که در تمام اطاقهای متروک آنجا انعکاس یافته و حال آن که فقط از یک نقطه شنیده می شد و من می توانستم به پشت در اطاقی که صدا از آنجا شنیده شده بود اشاره کنم. چون در این موقع صدای پای راهنمایم را که از پله های بزرگ پایین می آمد شنیدم، فریاد کشیدم: «خانم فرفاکس! صدای آن خنده بلند را شنیدید؟ خنده کی بود؟»
جواب داد: «به احتمال زیاد یکی از خدمتکاران. شاید گریس پول بود.»
باز پرسیدم: «آن صدا را شنیدید؟ »
- «بله، مسلم است. غالبا می شنوم؛ در یکی از این اطاقها دوخت و دوز می کند. گاهی لی با اوست. وقتی با هم هستند خیلی سروصدا راه می اندازند.»
خنده با صدای کوتاه و بریده بریده تکرار شد، و پشت سر آن زمزمه عجیبی به گوش رسید.
خانم فرفاکس فریاد کشید: «گریس!»
من در واقع انتظار نداشتم هیچ گریسی به او جواب بدهد چون آن خنده آنقدر غم انگیز و آنقدر غیرطبیعی بود که من هیچوقت نشنیده بودم؛ اما چون آفتاب خیلی بالا آمده بود و چون قرائنی دال بر وجود شبح با آن قهقهه عجیب مشاهده نکرده بودم و علاوه بر اینها، وضعیت زمانی و مکانی ترس مرا موجه نمی ساخت پس قاعدتا آن ترس بایست به علت اعتقاد به خرافات بوده باشد. با این حال، آن واقعه به من فهماند که من در موقع رویارویی با یک رویداد عجیب و غیر منتظره چقدر احمقانه رفتار میکنم.
دری که از سایر درها به من نزدیکتر بود باز شد و یک خدمتکار بیرون آمد. این خدمتکار زنی سی چهل ساله بود که هیکلی درشت و چهارشانه داشت. موی سرش قرمز و صورتش زمخت ساده بود، و کوچکترین نشانه ای بر

صفحه 146 از 649