گذشتیم و روی پشت بام عمارت رفتیم. حالا من با محل تجمع کلاغها همسطح بودم و می توانستم به داخل آشیانه هاشان نظر بیندازم. در حالی که به کنگره ها تکیه داده بودم به گستره های دوردست پایین نگاه میکردم: باغچه ها مثل نقشه به نظر می رسیدند؛ چمن شفاف و مخملگون قاعده خاکستری ساختمان را تنگ در بر گرفته بود؛ مزرعه، که به وسعت یک پارک بود با الوارهای قدیمی اش مثل یک صفحہ پرنقطه به نظر می رسید؛ درختستان خشک و تیره با جاده باریکی به دو قسمت می شد و سبزه های انبوه آن قابل رؤیت بود، البته رنگ سبز آن بیشتر نتیجه رنگ جلبک بود تا شاخ و برگ درختان ؛ کلیسای جلوی دروازه ها، جاده، تپه های خاموش، همه اینها در زیر آفتاب یک روز پاییزی آرمیده بودند؛ آسمان مساعد نیلگون که رگه های سفید مروارید مانندی بر پهنه آن شناور بودند، در دوردست به افق می پیوست. در صحنه مقابل چشمان من هیچ ویژگی غیرمعمول و ناخوشایندی دیده نمی شد بلکه همه چیز دلپذیر بود. وقتی از آن صحنه رو برگرداندم و دوباره خواستم از دریچه عبور کنم و از نردبام پایین بروم به سختی می توانستم جلوی پایم را ببینم؛ اطاق زیرشیروانی در مقایسه با قوس آبی آسمان که تا آن موقع به آن نگاه کرده بودم، آن صحنه آفتابی درختستان، مرتع، تپه سرسبزی که خانه در وسط آن قرار داشت و از فراز آن با خوشحالی اطراف را از نظر می گذرانیدم، بله، اطاق زیر شیروانی در مقایسه با اینها مثل یک دخمه تاریک بود.
خانم فرفاکس یک لحظه پشت سر من توقف کرد تا دریچه را ببندد. من کورمال کورمال در خروجی اطاق زیر شیروانی را پیدا کردم و پیش رفتم تا از پلکان باریک جلوی آن اطاق پایین بروم. در راهروی درازی که این قسمت به آنجا منتهی می شد کمی مکث کردم. این راهروی باریک کم ارتفاع تاریک، که اطاقهای عقب و جلوی طبقه سوم را از یکدیگر جدا میکرد و فقط در انتهایش پنجره کوچکی دیده می شد، با دو ردیف اطاقهای تاریک کوچکش که همه بسته بودند به یکی از راهروهای قصر بلوبیرد شباهت داشت.
در اثنائی که نرم نرمک پیش می رفتم تنها چیزی که اصلا انتظار نداشتم اتفاق افتاد در آن محل خلوت و ساکت صدای یک خنده بلند موی
خانم فرفاکس یک لحظه پشت سر من توقف کرد تا دریچه را ببندد. من کورمال کورمال در خروجی اطاق زیر شیروانی را پیدا کردم و پیش رفتم تا از پلکان باریک جلوی آن اطاق پایین بروم. در راهروی درازی که این قسمت به آنجا منتهی می شد کمی مکث کردم. این راهروی باریک کم ارتفاع تاریک، که اطاقهای عقب و جلوی طبقه سوم را از یکدیگر جدا میکرد و فقط در انتهایش پنجره کوچکی دیده می شد، با دو ردیف اطاقهای تاریک کوچکش که همه بسته بودند به یکی از راهروهای قصر بلوبیرد شباهت داشت.
در اثنائی که نرم نرمک پیش می رفتم تنها چیزی که اصلا انتظار نداشتم اتفاق افتاد در آن محل خلوت و ساکت صدای یک خنده بلند موی