نشست. بعد، در حالی که دستهای کوچک خود را با وقار روی سینه اش گذاشته، گیسوان خود را به پشت سر انداخته وچشمهایش را به طرف آسمان بلند کرده بود به خواندن آواز یکی از اپراها پرداخت. آن آواز قطعه ای بود مربوط به بانوی تنها رها شده ای که پس از آہ و زاری از بیوفایی عاشق خود، «غرور» را به مدد می طلبد؛ از دایه خود می خواهد او را با درخشانترین و زیباترین جواهر بیاراید و عالیترین لباسهایش را به او بپوشاند، و عزم میکند که آن شب در یک مجلس رقص با آن عاشق دروغین رو به رو شود و با حالت شادی که به خود میگیرد و رفتار پرنشاطی که از خود نشان می دهد، به او ثابت کند که جدائی از آن مرد هیچ اثری بر او نداشته.
انتخاب آن قطعه برای این که یک کودک آن را بخواند عجیب به نظر می رسید و نکته قابل تأمل این نمایش شنیدن نواهای عشق و حسادت بود که با لحن بچگانه و نوک زبانی ادا می شد. خیلی چندش آور به نظر می آمد یا دست کم من اینطور حس میکردم. آدل آن سروده کوتاه را با آهنگ شیرین و با سادگیی که مقتضی سنش بود برایم خواند. بعد از تمام کردن آواز از روی زانویم پایین جست و گفت: «و حالا، شعر برایتان بخوانم، مادموازل.»
ژست شعرخوانی به خود گرفت و شروع کرد به خواندن یکی از افسانه های لافونتن به نام «انجمن موشها». بعد، یک قطعه ادبی دکلمه کرد که ضمن آن به مواردی از قبیل مکث، سؤال ومانند آن، تأکید روی بعضی از کلمات، بالا و پایین آوردن صدا و ژستهای مناسب با عبارات دقت خاصی نشان می داد، و این در واقع با توجه به سن او غیرعادی بود و ثابت میکرد تحت آموزش دقیقی بوده.
پرسیدم: «آیا مامان این قطعه را یادت داده؟ »
- «بله، و او همیشه آن را اینطور میگفت:
*"Qu'avez vou donc? Luidit un de ces rats; partez!""*
از من می خواست دستم را بالا ببرم - اینطور -که یادم باشد در آخر جمله سؤالی صدایم را بالا برم. حالا برایتان برقصم؟»
- «نه، کافی است. خوب، بعد از این که مامان، به طوری که
انتخاب آن قطعه برای این که یک کودک آن را بخواند عجیب به نظر می رسید و نکته قابل تأمل این نمایش شنیدن نواهای عشق و حسادت بود که با لحن بچگانه و نوک زبانی ادا می شد. خیلی چندش آور به نظر می آمد یا دست کم من اینطور حس میکردم. آدل آن سروده کوتاه را با آهنگ شیرین و با سادگیی که مقتضی سنش بود برایم خواند. بعد از تمام کردن آواز از روی زانویم پایین جست و گفت: «و حالا، شعر برایتان بخوانم، مادموازل.»
ژست شعرخوانی به خود گرفت و شروع کرد به خواندن یکی از افسانه های لافونتن به نام «انجمن موشها». بعد، یک قطعه ادبی دکلمه کرد که ضمن آن به مواردی از قبیل مکث، سؤال ومانند آن، تأکید روی بعضی از کلمات، بالا و پایین آوردن صدا و ژستهای مناسب با عبارات دقت خاصی نشان می داد، و این در واقع با توجه به سن او غیرعادی بود و ثابت میکرد تحت آموزش دقیقی بوده.
پرسیدم: «آیا مامان این قطعه را یادت داده؟ »
- «بله، و او همیشه آن را اینطور میگفت:
*"Qu'avez vou donc? Luidit un de ces rats; partez!""*
از من می خواست دستم را بالا ببرم - اینطور -که یادم باشد در آخر جمله سؤالی صدایم را بالا برم. حالا برایتان برقصم؟»
- «نه، کافی است. خوب، بعد از این که مامان، به طوری که
* عزیزم، شما را چه می شود؟ یکی از این عزیزکرده ها صحبت کند.