نام کتاب: جین ایر
- «ایر، جین ایر »
- «ا*ر*؟ پاه! نمی توانم آن را تلفظ کنم. بله، کشتی ما صبح، پیش از این که هوا کاملا روشن بشود در یک شهر بزرگ، یک شهر خیلی بزرگ، متوقف شد. خانه های این شهر خیلی سیاه و دود آلود بودند و اصلا با آن شهر کوچک پاکیزه و قشنگ من هیچ شباهتی نداشتند. آقای راچستر مرا بغل گرفت و از روی یک تخته رد کرد. سوفی پشت سر ما آمد. همه سوار یک کالسکه شدیم. آن کالسکه ما را به خانه قشنگی برد که بزرگتر و عالیتر از این بود. به آن مهمانخانه می گفتند. تقریبا یک هفته آنجا ماندیم. من و سوفی هر روز برای گردش به یک جای بزرگ پر از درختان سبز می رفتیم که به آن پارک میگفتند. غیر از من بچه های خیلی زیادی آنجا بودند. یک استخر داشت که پر از پرندگان قشنگ بود. من به آن پرندگان خرده نان می دادم.»
خانم فرفاکس پرسید: «وقتی اینطور تند حرف می زند می توانید حرفهایش را بفهمید؟»
حرفهایش را خیلی خوب می فهمیدم چون با زبان فرانسه فصیح مادام پیه رو آشنا شده بودم.
آن خانم خوب به دنبال سخنان خود افزود: «دلم می خواست راجع به پدر و مادرش یکی دو سؤال از او می کردید. نمی دانم آنها به یادش مانده یا نه.»
پرسیدم: «وقتی در آن شهر کوچک قشنگ بودی با کی زندگی می کردی، آدل ؟»
- «خیلی وقتها پیش با مامان زندگی می کردم اما او پیش باکره مقدس رفته. مامان به من رقص و آواز و شعر خواندن یاد می داد. آقایان و خانمهای خیلی زیادی برای دیدن مامان می آمدند و من جلوی آنها می رقصیدم یا روی زانویشان می نشستم و برای آنها آواز می خواندم. از این کار خوشم می آمد. حالا اجازه می دهید برایتان بخوانم؟»
صبحانه اش را تمام کرده بود بنابراین به او اجازه دادم نمونه ای از هنر خود را عرضه کند. از روی صندلیش پایین جست و آمد روی زانوی من.
Aire*

صفحه 138 از 649