کلیسای او آن کلیسایی است که نزدیک دروازه است. مادر راچستر فعلی یک فرفاکس و نوه عموی شوهرم بود. اما من هیچوقت به روابط خانوادگی متکی نیستم - در واقع، برای من اهمیتی ندارد ؛ خودم را یک کارگزار معمولی می دانم و به کار خودم متکی هستم. کارفرمای من همیشه مؤدب است، و من چیزی بیشتر از این انتظار ندارم.»
- «و آن دختر کوچک، شاگرد من؟»
- «او بچه تحت قیمومت آقای راچسترست؛ آقای راچستر مرا مأمور کرد یک معلم سرخانه برای او پیدا کنم. به گمانم خیال دارد او را در (-- شر) بزرگ کند. دارد اینجا می آید، با بن خودش به دایه اش میگوید بن.» پس معما حل شد. آن بیوه کوچک مهربان، بانوی بزرگ نبود بلکه وظیفه خوری مثل من بود. دانستن این موضوع اصلا از احترامم نسبت به او کم نکرد بلکه، برعکس، از آن به بعد بیشتر از او خوشم می آمد. برابری میان من و او واقعی بود نه نتیجه صرف فروتنی از طرف او؛ چه بهتر از این موقعیت کاملا آزادانه تری برای خودم پیدا میکردم
همچنان که در باره این کشف خود فکر میکردم دختر کوچکی از جلو و دایه اش به دنبال او دوان دوان از طرف چمن می آمدند. به شاگردم که ظاهرا در ابتدا متوجه من نبود نگاهی انداختم: خیلی بچه بود، شاید هفت یا هشت سال داشت. اندامش ظریف بود. چهره ای رنگ پریده و ریز نقش داشت و انبوه زلف حلقه حلقه او تا کمرش می رسید.
خانم فرفاکس گفت: «صبح بخیر، دوشیزه آدلا. بیا و با خانمی که قرارست به تو درس بدهد و روزی از تو یک خانم هوشمند بسازد، حرف بزن.»
آن دختر نزدیکتر آمد. در حالی که به من اشاره می کرد و دایه اش را مخاطب قرار داده بود گفت: *C ' est Lama gouvernant *
دایه جواب داد:* Mais oui, cevlai nement *
من که از شنیدن زبان فرانسه تعجب کرده بودم، پرسیدم: «خارجی
- «و آن دختر کوچک، شاگرد من؟»
- «او بچه تحت قیمومت آقای راچسترست؛ آقای راچستر مرا مأمور کرد یک معلم سرخانه برای او پیدا کنم. به گمانم خیال دارد او را در (-- شر) بزرگ کند. دارد اینجا می آید، با بن خودش به دایه اش میگوید بن.» پس معما حل شد. آن بیوه کوچک مهربان، بانوی بزرگ نبود بلکه وظیفه خوری مثل من بود. دانستن این موضوع اصلا از احترامم نسبت به او کم نکرد بلکه، برعکس، از آن به بعد بیشتر از او خوشم می آمد. برابری میان من و او واقعی بود نه نتیجه صرف فروتنی از طرف او؛ چه بهتر از این موقعیت کاملا آزادانه تری برای خودم پیدا میکردم
همچنان که در باره این کشف خود فکر میکردم دختر کوچکی از جلو و دایه اش به دنبال او دوان دوان از طرف چمن می آمدند. به شاگردم که ظاهرا در ابتدا متوجه من نبود نگاهی انداختم: خیلی بچه بود، شاید هفت یا هشت سال داشت. اندامش ظریف بود. چهره ای رنگ پریده و ریز نقش داشت و انبوه زلف حلقه حلقه او تا کمرش می رسید.
خانم فرفاکس گفت: «صبح بخیر، دوشیزه آدلا. بیا و با خانمی که قرارست به تو درس بدهد و روزی از تو یک خانم هوشمند بسازد، حرف بزن.»
آن دختر نزدیکتر آمد. در حالی که به من اشاره می کرد و دایه اش را مخاطب قرار داده بود گفت: *C ' est Lama gouvernant *
دایه جواب داد:* Mais oui, cevlai nement *
من که از شنیدن زبان فرانسه تعجب کرده بودم، پرسیدم: «خارجی
Bonne<br />«آیا او معلمه سرخانه من است؟»<br />«آری، مسلما.»