نام کتاب: جین ایر
درختها درهم آمیخته بود در دامنه یکی از این تپه ها به چشم می خورد. کلیسای بخش به ثورنفیلد نزدیکتر بود. نوک برج بلند قدیمی آن بر تپه کوچکی که در وسط ساختمان و دروازه ها قرار گرفته بود، اشراف داشت.
همچنان از آن مناظر آرام و هوای تازه مطبوع لذت می بردم، همچنان با شادی به قارقار کلاغها گوش می دادم، همچنان جلوخان آن عمارت وسیع و قدیمی را برانداز می کردم و با خود می گفتم بانوی کوچک تنهایی مثل خانم فرفاکس چه جای بزرگی برای سکونت دارد که در این موقع دیدم آن خانم در جلوی در ظاهر شد.
گفت: «به! چه زود بیرون آمده اید؟ می بینم که سحرخیزهم هستید.» به طرف او رفتم. از من با یک بوسه مهرآمیز و فشردن دست استقبال کرد.
پرسید: «از ثورنفیلد خوشتان می آید؟» به او گفتم که خیلی خوشم می آید.
گفت: «بله، جای قشنگی است اما می ترسم رفته رفته رو به خرابی بگذارد مگر این که آقای راچستر تصمیم بگیرد که بیاید و برای همیشه مقیم اینجا بشود یا دست کم بیشتر به اینجا سر بزند؛ برای خانه های بزرگ و باغچه های قشنگ حضور مالک آنها لازم است.»
با تعجب گفتم: «آقای راچستر! او کیست؟»
با آرامی جواب داد: «صاحب ثورنفیلد. آیا نمی دانستید اسمش راچستر است؟»
البته که نمی دانستم - قبلا هیچوقت اسم او را نشنیده بودم؛ اما آن بانوی پیر ظاهرا تصور می کرد وجود آن آقا واقعیتی است که عموم مردم آن را می دانند، و همه باید از روی فراست او را بشناسند.
به گفته خودم ادامه دادم: «گمان میکردم ثورنفیلد به شما تعلق دارد.»
- «به من؟ خدا خیرت بدهد، جوان؛ چه حرف عجیبی! متعلق به من؟ من فقط کارگزار-مدیر- اینجا هستم. البته، از بستگان مادری دور خانواده راچستر هستم؛ یا بهتر بگویم، شوهرم از بستگان این خانواده بود شوهرم کشیش بود، متولی کلیسای هی -آن دهکده کوچک آن طرف تپه - و

صفحه 135 از 649