نام کتاب: جین ایر
- «بله، خانم. »
گفت: «الان می گویم آن را به اطاقتان ببرند.» و بیرون رفت.
با خود گفتم: «مثل یک مهمان با من رفتار می کند. من انتظار چنین استقبالی از او نداشتم بلکه برعکس، منتظر یک برخورد سرد و خشک بودم. این طرز برخورد هیچ شباهتی به رفتار با یک معلم سرخانه نداشت؛ اما نمی بایست به این زودی خوشحال بشوم.»
برگشت، با دستهای خودش وسیله بافندگی و یکی دو کتاب را از روی میز جمع کرد تا برای سینی که در این موقع لی آن را به داخل اطاق آورد، جا باز کند. بعد، خودش نوشابه ها را بدست من داد. از اینکه بیشتر از همیشه طرف توجه قرار گرفته بودم آن هم توجهی که از طرف کارفرما و مافوقم نسبت به من ابراز می شد تا اندازه ای گیج شده بودم اما چون به نظر می رسید که او هر کاری که می کند خارج از شأن خود نمی داند فکر کردم بهترست با آرامی شاهد تعارفات و مهربانیهای او باشم تا ببینم بعد چه می شود. وقتی آنچه به من داده بود بخورم از او گرفتم، پرسیدم: «آیا امشب افتخار دیدن دوشیزه فرفاکس را خواهم داشت؟»
آن خانم خوب، در حالی که گوش خود را به دهانم نزدیک کرده بود، پرسید: «چه گفتید، عزیزم؟ گوشم کمی سنگین است.»
سؤالم را واضح تر تکرار کردم.
- «دوشیزه فرفاکس؟ آهان، منظورتان دوشیزه وارنز است! اسم شاگرد آینده شما وارنز است.»
- «راستی! پس دختر شما نیست؟»
- «نه ، من خانواده ای ندارم.» .
دلم میخواست اولین سوالم را دنبال کنم و مثلا از او بپرسم «پس چه رابطه ای میان دوشیزه وارنز و شما وجود دارد» و از این قبیل؛ اما فکر کردم زیاد پرسیدن دور از ادب است؛ به علاوه، اطمینان داشتم به موقع خود همه چیز را خواهم فهمید.
در حالی که مقابل من نشسته و گربه اش را روی زانویش گرفته بود به حرفهای خود ادامه داده گفت: «خیلی خوشحالم، از آمدنتان به اینجا

صفحه 130 از 649